مكران تاك




.: متن کلام الله مجيد :.
.: صفحه اصلي :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.

h_mollazehi@yahoo.com

 
 

زیارت خانه دوست (6)

 
۱۳٩۱/٢/۱۳

«378»

شب را که یکی از شبهای آخر است به حرم رفتم و در آنجا ماندم. امشب دو بار طواف انجام دادم. دو بار طواف کامل و برای همه دعا کردم، برای فرزندانم، والده‌ام، برادران و خواهرانم، فامیل و اقوام، رفته‌ها و مانده‌ها، دوستان خوبم، آشنایان و همسایه‌ها، هم‌شهری‌ها و هم دین و مذهب‌ها، خوبان و بدان، نیکان و گمراهان، برای همه و همه دعا کردم. پس از طواف داخل حجر اسماعیل شدم و پس از ادای چند رکعت نماز، ساعتی را در گوشه‌ای و در اوج ازدحام نشستم. سر بر پرده بیت سائیدم و حرف زدم. از اینجا و آنجا گفتم. از گذشته و حال و آینده خواستم و خواهان بودم. مصر بودم و پیله کردم. بد جور هم پیله کردم چون خداوند این اصرار و به قولی پیله کردن را دوست دارد. پر رویی را می‌طلبد چون می‌داند که من معامله‌گر نبودم. سائل بودم و محتاج. او خالق است و من مخلوق. او مالک است و من مملوک. او صمد است و من نهایت محتاج. او فارغ است و من گرفتار. پس ریا چرا؟ تعارف چرا؟ بدون آداب و ترتیب گفتم و گفتم. از همه، از فرزندانم، برادران و خواهران و عزیزانم، از دوستان قدیم و جدیدم، از آشنایان و همسایه‌ها و نزدیکان و دوران. از زنده‌ها و رفته‌ها. از بیماران و تنگدستان و نیازمندان، از گنهکاران و خوبان و بدان. از همه گفتم. رجاء واثق دارم که او اجابت بدون قید وشرط میکند وکل دعاهایم انشأالله مقبول اند. او می‌پذیرد چون میداند من راهی دیگر و چاره‌ای دیگر ندارم و نخواهم داشت. پس از نماز صبح به هتل برگشتم.

 

91.1.2

امروز هم از صبح تا عصر و مغرب و عشاء به روال روزهای گذشته سپری شد. امشب نیز واقعاً آخرین شب است و شبهای دیگر در حرم نخواهم بود. بعد از شام راهی حرم شدم. مانند شبهای گذشته طواف کردم و به حجر اسماعیل رفتم و در آنجا مانند شب قبل با خدای خود خلوت کردم و آنچه باید بگویم گفتم. امیدم به مقبولیت است. قطعا" میپذیرد . خداوندخودش فرموده "لاتقنطو من رحمت الله.ان الله یغفرالذنوب جمیعا"انه هو الغفور الرحیم"پس ازادای نمازصبح،طواف وداع را انجام دادم و با بیت‌الله الشریف و مسجدالحرام وداع کردم و روبروی ملتزم که همان درب کعبه است به دعا مشغول شدم :

«اللهم هذا بیتک و انا عبدک و ابن عبدک و ابن امتک، حملتنی علی ما سخرت لی من خلقتک و سترتنی فی بلادک حتی بلغتنی بنعمتک الی بیتک و اعنتنی علی اداء نسکی فان کنت رضیت عنی فازدد عنی رضا و الا فمن الان قبل ان تنای عن بیتک داری و هذا اوان انصرافی ان اذنت لی غیر مستبدل بک و لا ببیتک و لا راغباً عنک و لا عن بیتک، اللهم فاصبحنی العافیة فی بدن و الصحة فی جسمی و العصمة فی دینی و احسن منقلبی و ارزقنی طاعتک ما ابقیتنی و اجمع لی بین خیر الدنیا و الاخرة انک علی کل شیء قدیر و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه اجمعین».

پس از این دعا از مسجد خارج شدم و به هتل آمدم و پس از صرف صبحانه متوجه شدم که ساکها و کیفها را می‌خواهند به جده ببرند. من نیز کیفم را تحویل دادم. پس از نماز ظهر در حرم و صرف ناهار در هتل، امروز 91.1.3 ساعت 2.5 بعدازظهر کلیدها را تحویل دادیم و با اتوبوس راهی جده شدیم تا در زمان مقرر به ایران برگردیم. جالب است همه در لابی هتل جمع بودند و هیاهو و شلوغی پایان سفر زیاد بود. یکی فریاد زد بچه 4 ساله‌ای گم شده و پدر و مادرش دنبال او هستند. همه گیج و مبهوت ماندند. خدایا این چه بلایی است که در پایان این سفر نصیب این گروه گردید. رئیس گروه، روحانی، معاون، مسئول هتل طریق الحیات، پرسنل، زائرین، همه به جستجو و تلاش افتادند. پس از کلی نگرانی و شیون مادر بچه و دعواهای مادر بچه با پدر او و آنهمه بد گفتن به پدر بیچاره، بالاخره بچه را یکی از زائرین در هتل دیگری یافته بود و با خودش آورده بود که یکدفعه صدای صلوات بلند شد و همه خوشحال راهی جده شدیم. در جده نیز کارهای اداری سفر به خوبی پیش رفت و ساعت 12 شب به سمت تهران پرواز کردیم. سفر، ظاهرش خوب بود و مطمئن هستم که باطنش بسیار بهتر و خوبتر بود. چرا که خداوند بهانه می‌خواهد، او نیک می‌داند که بها در توان کسی نیست و ما بندگان بسیارناتوان ودربهادان ضعیف هستیم. پس بهانه را باید ایجاد کرد و تحویل داد و مزد فراتر از بها را گرفت. همان طورکه قبلا" گفتم خداوند می‌فرماید : «لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً انه هو الغفور الرحیم». من به رحمانیت، کریم بودن، عظمت و لطف و احسان خداوند اطمینان دارم. من باورم این است که دست همه زائرین خالی نمانده بلکه همه با دست پر و با دلی پاک، ایمانی صاف و وجدانی آرام به وطن و خانه خود برگشته‌اند و امید که خداوند این سفر را نصیب همه انسانهای پاک نهاد بفرماید. آمین.ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم وتب علینا انک انت التواب الرحیم وآخردعوانا ان الحمد لله رب العالمین.

(یا حق)

حمیدالدین ملازهی
 

 

زیارت خانه دوست (5)

 
۱۳٩۱/٢/۱۳

«377»

نیت طواف را آغاز کردم. قدری دعا و سفارش را به زبان رانده و دستهایم را به حالت عرض سلام روبروی حجرالاسود بلند کردم. بسم‌الله الله اکبر، بسم‌الله الله اکبر، بسم‌الله الله اکبر و شروع طواف عمره نمودم. و به همین حال هفت شوط (دور)طواف را انجام دادم و بعد از هفت شوط در همین محل یعنی روبروی حجرالاسود، پایان طواف را با دعا و نیایش انجام داده و کمی عقب‌تر دو رکعت نماز طواف را به جا آوردم و به سراغ زمزم رفتم و پس از شرب قدری آب زمزم که حسابی هم سرد و به قولی تگری بود، روبروی بیت قرار گرفتم و دعا خواندم :

«اللهم انی اسألک علما نافعاً و رزقاً واسعاً و شفاء من کل داء و سقم برحمتک یا ارحم الراحمین».

و بعد دعاهای لازمه را کنار مقام ابراهیم و روبروی ملتزم (درب بیت) خوانده و برای انجام سعی صفا و مروه به کوه صفا رفتم (البته کوه صفا داخل مسجدالحرام است) و با خواندن دعای صفا برای شروع سعی بین صفا و مروه اینگونه خواندم :

«ابداً بما بدالله و رسوله، ان الصفا و المروة من شعائرالله فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما و من تطوع خیراً فان الله شاکر علیم.»

و با سه تکبیر الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، سعی را شروع کردم تا هفت شوط که پس از پایان آن و با کوتاه کردن موی سر، عمره‌ام را به پایان برده و برای ادای نماز صبح به مطاف برگشتم. صدای اذان دوم که همان اذان نماز صبح بود، با صدای مؤذن از مناره‌های مسجدالحرام بلند شد و حال و هوای عجیبی به من دست داد. خدایا تو را شکر که اعمالم به خوبی انجام شد و به نمازم نیز رسیدم. نماز در مسجدالحرام یکصدهزار ثواب دارد. سبحان‌الله! چه بیچاره‌اند آنانکه اکنون از این خرمن ثواب بی بهره‌اند و در هتل‌هایشان غرق در خواب نازند. پس از ادای نماز صبح برای رفتن به هتل به ایستگاه  اتوبوس آمدم و سوار اتوبوس شدم و آفتاب زده وارد هتل شدم. به رستوران رفتم و صبحانه را صرف کرده و به اتاقم برگشتم. دوستم هنوز استراحت می‌کردو من خوابیدم و آنها رفتند تا اعمالشان را انجام دهند.

ساعت 10 صبح دوش گرفتم و لباس عربی‌ام را پوشیدم و ساعت 11 عازم حرم برای ادای نماز ظهر شدم.

 

90.12.28

روزها به همین منوال گذشت. هر روز مغرب و عشاء را در مطاف و روبروی مقام ابراهیم و درب بیت می‌نشستم و ظهرها و عصرها را در طبقه دوم باز هم روبروی مقام ابراهیم و درب بیت. لحظات بسیار خوب و وصف‌ناپذیری داشتم.

 

90.12.29

امروز دوشنبه است و من امشب قصد عمره دیگری دارم. بعد از صرف شام در هتل با پوشیدن احرام، البته بدون نیت که فقط این پوشش حکم لباس را دارد، به مسجدالحرام رفتم. ساعت 12.5 شب با سرویس عمومی (اتوبوس) و با پرداخت 2 ریال به تنعیم یا مسجد حضرت عایشه (رضی‌الله تعالی عنها) برای نیت عمره رفتم. جالب آن است که به علت ازدحام زیاد مردم در این قسمت که روبروی باب ملک فهد و پشت هتل بزرگی است، ماشینها به کندی حرکت می‌کنند، چرا که هر کس بخواهد جده یا مدینه یا تنعیم برود، از این محل سوار ماشین می‌شود. شلوغ است و اوضاع دیدنی است. خلاصه اینکه با عده‌ای بنگالی، اندونزیایی و مصری راهی تنعیم شدیم. به تنعیم که رسیدم، به داخل مسجد رفتم. مسجد پر و خالی می‌شد. جمعیت می‌آمد و میرفت. گوشه‌ای نشستم و پس از ادای دو رکعت نماز تحیة‌المسجد و دو رکعت نماز احرام، نیت کرده و تلبیه را شروع نمودم : «لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

بعد از این اعمال، به سراغ ماشینهای حرم رفتم که آماده حرکت بودند و فریاد می‌زدند: حرم! حرم بریالین! یعنی حرم با دو ریال. پول را پرداخته و سوار شدم. لبیک گفتن دسته جمعی چه زیباست. همه با هم به صورت هماهنگ و هم وزن می‌گفتند: «لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

مسجد تنعیم خارج از محدوده مکه است ولی در واقع فعلاً داخل مکه قرار گرفته چون توسعه شهری این وضع را به وجود آورده است. حدود 20 دقیقه بعد به حرم رسیدم. اعمال را به همان صورت عمره اول انجام دادم و در نهایت با کوتاه کردن موی سر و همزمان با اذان اول، آن را به پایان رساندم. داخل مطاف ماندم تا اذان صبح شد. پس از ادای نماز صبح عازم هتل شده و استراحت کردم.

 

91.1.1

امروز سه شنبه است. روحانی و رئیس گروه قرار گذاشته بودند که از رأس ساعت 8.5 صبح برای رفتن به حرم جهت شرکت در مراسم تحویل سال آماده شوند که من به دلیل خستگی و انجام عمره شب گذشته، پوزش خواستم و ایشان نیز به من لطف نموده و گفتند شما نیایید و دیگران بیایند. روحانی کاروان البته قدری ناراحت هم بود چرا که برای حفظ حرمت حرم از سوی برخی زائران مطمئن نبود. زیرا در سالهای قبل وقتی که سال تحویل می‌شد گویا برخی از زائرین در حرم سوت می‌زدند و شادی می‌کردند که این عمل، زشت‌ترین و غیرقابل باورترین کاری است که فقط ما ایرانیها انجام می‌دهیم و دیگر مسلمانهای حاضر در مسجدالحرام بسیار از این حرکات ناراحت می‌شوند و ابراز انزجار می‌کنند و چه بسا پلیس هم وارد عمل می‌شود و مراحل بعدی پیش می‌آید که در حوصله این خاطرات نمی‌باشد. خلاصه آنهایی که باید می‌رفتند، رفتند. بعد نمی‌دانم چه شد و چه کردند. از کسی هم نپرسیدم.

من و دوستم در اتاق ماندیم. ایشان خیلی اهل دل و عید و شادی بود. سفره هفت سین مختصری چید و با تیک تیک ساعت به وقت تهران و شلیک توپ، تحویل سال 91 را به من تبریک گفت و من نیز به او تبریک گفتم. با هم دست داده و روبوسی کردیم. شکلات نداشتیم به جایش قند، ، آجیل، میوه و نوشابه‌های مانده از ناهار و شام روزهای گذشته را خوردیم. خوش گذشت و چه جالب هم خوش گذشت (جای همه همراهان مکران تاکی من واقعا" خالی). سال نوبر همه مبارک باد. (ادامه دارد)

حمیدالدین ملازهی
 

 

زیارت خانه دوست (4)

 
۱۳٩۱/٢/۸

«376»

فاصله‌ای بین مدینه تا بئر علی یا ذوالحلیفه یا مسجد شجره نیست. حدود 10 دقیقه راه در اطراف مدینه است. به محل آمدیم و محرم شدیم.و تا بعد از نماز عشاء در آنجا ماندیم. اینجا میقات کسانی است که مسیرشان از مدینه به سوی مکه است. احرام بستیم و تلبیه گفتیم :

«لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

احرام همان دو پارچه ندوخته‌ای است که مردها یکی را دور کمر می‌بندند و دیگری را روی شانه‌های خود انداخته و بالاتنه را می‌پوشانند. البته سر نباید پوشیده شود. و تمام لباسهای دوخته را در می‌آورند. لباس زیر و جوراب و پیراهن و شلوار دیگر ممنوع است. باید درآورده شوند. جالب است که همه اینگونه باید باشند. پولدار و گدا، حاکم و محکوم، سیاه و سفید. هر زبانی و گویشی که داشته باشی فرقی نمی‌کند. همه و همه حتی طفلان نیز باید بدون لباس دوخته شده باشند ولی زنها لباس تنشان، احرام آنان محسوب می‌شود و کافی است نیت کنند و تمام. وقتی دو تکه پارچه را به روالی که گفتم، بستیم، دو رکعت نماز احرام خواندم و سپس نیت کردم :

«اللهم انی ارید العمرة فیسرها لی و تقبل ها منی. نویت العمرة و احرمت بها لله تعالی عزوجل. لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

باید دائم این تلبیه تا رسیدن به مسجدالحرام تکرار شود و فرد محرم سعی کند سرش پوشیده نشود، ناخن نگیرد، سبزه و درخت و گیاهی را نکند، موجود زنده ولو پشه‌ای را نکشد، بدنگوید، غیبت نکند و بسیاری کارها و افعال دیگر را انجام ندهد، حتی همبستر شدن با همسر حلالش نیز برای او حرام است.

همه محرم شدند و پس از نماز عشاء راهی مکه مکرمه شدیم. شام را در مسیر و در ایستگاه اجاره شده توسط سازمان حج و زیارت صرف کردیم و به سوی مکه راه افتادیم. حدود ساعت 1.5 نزدیک خانه‌های اولیه اطراف مکه رسیدیم. وقتی که خانه‌های اطراف مکه مکرمه را دیدم بی‌اختیار این دعا را می‌خواندم:

«اللهم اجعل لی بها قراراً و ارزقنی فیها رزقاً حلالاً. اللهم ان هذا الحرم الحرمک، و البلد بلدک، والامن امنک، والعبد عبدک، جئتک من بلاد بعیدة بذنوب کثیره، و اعمال سیئة، اسألک مسألة المضطرین الیک، المشفقین من عذابک، ان تستقبلنی بمحض عفوک و ان تدخلنی فسیح جنتک جنة النعیم. اللهم ان هذا حرمک و حرم رسولک، فحرم لحمی و دمی و عظمی علی‌النار. اللهم امنی من عذابک یوم تبعث عبادک اسألک بانک انت الله لا اله الا انت الرحمن الرحیم. ان تصلی و تسلم علی سیدنا محمد و علی اله و صحبه تسلیماً کثیراً ابداً».

امروز 90.12.27 است. همچنان لبیک‌گویان وارد شهر مکه مکرمه شدیم و به هتل رفتیم. اعضاء گروه خسته و گرفتار خواب بودند و اکثراً تمایل به استراحت داشتند. ساعت 2.5 نیمه شب است و روحانی کاروان همه را به استراحت فرا می‌خواند. بعضی اعتراض می‌کردند که بایدبه حرم بروندو اعمال عمره را انجام دهند و اکثریت گروه، مایل به استراحت بودند. من که از گروه جدا بودم با هم‌اتاقیم مشورت کردم و از او خواستم که با کاروان باشد تا اعمالش خراب نشود و خودم ساعت 3 از هتل خارج شدم و با سرویس‌های شماره 4 که همیشه آماده استفاده اعضای گروه است، به سوی حرم حرکت کردم و چه زود به مسجدالحرام رسیدم. عجله داشتم، تشنه زیارت کعبه مشرفه بودم. دیدن مناره‌های زیبا و باشکوه مسجدالحرام دل آدم را می‌برد. بیقرار بودم و شتابان از محل پارکینگ به سمت مسجدالحرام می‌رفتم.

«لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

خدایا آمدم. بله من به اذن تو آمدم. پاسخم را و بله‌ام را قبول کن. من آمدم و اینجا حاضرم. من در مسجدالحرام هستم. بله، من هستم. وارد مسجد شدم.

«اللهم انت السلام و منک السلام فحینا ربنا بالسلام و ادخلنا الجنة دار السلام تبارکت و تعالیت یا ذالجلال و الاکرام. اللهم افتح لی ابواب رحمتک و مغفرتک و ادخلنی فیها، بسم‌الله و الحمد لله و السلام علی رسول الله صلی الله علیه و سلم».

با عجله و شتابان از داخل صفا و مروه رد می‌شوم و پله‌ها را بالا می‌روم و چشمم به پرده مشکی بیت روشن می‌شود.

«الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر لا اله الا الله وحده لا شریک له. له الملک و له الحمد و هو علی کل شیء قدیر. اعوذ برب البیت من الکفر و الفقر، و من عذاب القبر و ضیق الصدر و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه و سلم. اللهم زد بیتک تشریفاً و تکریماً و تعظیماً و مهابة و رفعة و براً و زد یا رب من شرفه و کرمه و عظمه ممن حجه واعتمره تشریفاً و تکریماً و تعظیماً . مهابة و رفعة و براً».

لحظه‌ای را روبروی بیت نشستم و به آن نگاه کردم. با او حرف می‌زدم. می‌خواستم شکایت کنم، ازکی؟، فریاد بزنم ،توقع من زیاد بود و مراعات هم نمی‌کردم. گفتارم بدون آداب و ترتیب بود. گفته‌هایم شلوغ بودند، از هر دری سخنی می‌گفتم، هر چه شد که شد. اینجا امن است، خانه امن، خانه امید. خواستگاه دل، مرکز وحی، مرکز ایمان، مرکز بخشش و غفران. زمان محدود است و توقع بسیار. بگو، فریاد بزن، بخواه، پررو باش، ملاحظه نکن، داد بزن. آرام بگویی یا تند حرف بزنی فرقی ندارد، فقط بخواه و بگو. عریان بگو، اینجا ادب بی‌معنا و رعایت، بیگانه است. هر طور راحتی بگو ولی فقط بگو و بگو. پس از قدری اینگونه گذراندن، برای طواف عمره به مطاف وارد شدم. ازدحام مانع از نزدیک شدن به حجرالاسود بود. از روبروی آن، نیت را شروع کردم. (ادامه دارد)

حمیدالدین ملازهی
 

 

زیارت خانه دوست (3)

 
۱۳٩۱/٢/۱

«375»

برای نماز ظهر ساعت 11.5 راهی مسجدالنبی شدم. ساعت 12.10 نماز ظهر اقامه شد و پس از آن برای ناهار و استراحت به هتل آمدم. ساعت 3.5 برای ادای نماز عصر راهی مسجد شدم و تا بعد از عشاء در مسجد ماندم و در نزدیکی روضه مبارک رسول خدا (ص) جا گرفتم. نماز مغرب ساعت 6.5 و نماز عشاء ساعت 8 برگزار شد.

 90.12.22

ساعت 3.5 وارد مسجدالنبی شدم. باز هم از درب باب‌السلام که اولین درب ورودی است. مانند دیروز عمل کردم. «اللهم افتح لی ابواب رحمتک». پس از ورود به مسجد و ادای دو رکعت نماز تحیة‌المسجد و پس از اذان اول و تلاوت قرآن و نماز، ساعت 5 اذان دوم که اذان صبح است شروع شد. در این صبح و در نماز صبح ، الله اکبر که چه شد! امام مسجد شیخ صلاح‌البدیر در دو رکعت نماز، قسمتی از سوره مبارکه نساء را تلاوت کرد. الله الکبر که وقتی به آیه 77 و 78 و 79 رسیذ با گریه امام مسجد، صدای گریه اکثریت نمازگزاران چنان جالب و روحانی و زیبا بلند شده بود که اختیار از من نیز گرفته شد و بی‌قرار به جمع آنان پیوستم. الله اکبر، چه نمازی!!

جالب است که پس از نماز به روال دیروز وقتی که پس از قبا و بقیع به هتل آمدم، در سالن غذاخوری تعداد زیادی از اعضای گروه جمع بودند و در مورد نماز صبح اظهارنظر عجیب و غریب می‌کردند. یکی می‌گفت بابا اینها نمازشان چه جالبه، مثل ما مسلمانها نیست!! اینها نماز را خیلی طولانی، زیبا و با احساس می‌خوانند!! ما مسلمانها فقط بعد از سوره حمد، قل هو الله را می‌خوانیم آنهم در هر دو رکعت و تمام!! خیلی به فکر رفتم. خدایا این بندگان تو مخلصند و چرا اینقدر باید بی‌اطلاع باشند. مسلمان کیست؟ و اسلام چیست؟ اینان اصلاً نمی‌دانند و نشده است که بدانند که آنچه آنها دانسته یا فهمیده‌اند، با اسلام خیلی فاصله دارد! چطور می‌گویند نماز اینها با ما مسلمانها فرق دارد. آنها بااحساس می‌خوانند و ما برحسب ادای وظیفه!! سکوت کردم. سکوتی دردناک، سکوتی از روی اجبار به نادانی آنها.

یک موضوع جالب دیگر اینکه نوجوانی 10 -12 ساله همراه کاروان ما بود و روز میز صبحانه کنار من به اتفاق پدرش نشسته بود. از ایشان خواستم آیاتی که امام مسجدالنبی امروز صبح هنگام نماز صبح خوانده بود را بخواند. الله اکبر که او نیز با همان احساس خواند و جو سالن غذاخوری را دگرگون کرد. همه سکوت معنی‌داری کردند و جذب شدند. به این نوجوان گفتم باز هم بخوان. او هم خواند و گفتم باز هم بخوان. و بار سوم هم خواند. واقعاً همه منقلب شدند و به اتاقم برای استراحت برگشتم.

 90.12.23

امروز گشت دوره توسط کاروان برقرار است. ساعت 8 صبح قرار است اتوبوس بیاید و زائرین به گشت زیارتی داخل مدینه منوره بروند. روی تابلو اعلانات هتل، آگهی نصب شده که مواظب باشید کسی جا نماند. مگر کسی برای نماز صبح بیدار نمی‌شود؟ البته اینان که من دیدم تا ساعت 1 یا 2 شب دور بقیع هستند و دعاهای گوناگون می‌خوانند و بعد که به هتل می‌آیند باید دوباره ساعت 3.5 صبح به مسجدالنبی بروند برای نماز تهجد که بخواهی نخواهی نمی‌شود چون خسته‌اند! یعنی نماز صبح بی نماز صبح! اکثریت قابل توجهی به نماز نمی‌آیند البته اینطور تبلیغ می‌شود که همان زیارت دور بقیع وقت ایشان را پر کرده و ضرورتی برای نماز صبح نیست!! هم‌اتاقی من نیز از این قاعده مستثنی نیست. او نیز به مسجد نیامد و من ساعت 3.5 صبح رفتم. به روال روزهای گذشته نماز صبح را در مسجدالنبی با جماعت خواندم. جالب اینجاست بعد از اینکه تعداد کثیری از اعضاء، نماز صبح را به خاطر گشت دوره از دست دادند خود به خود چون برگشتشان ساعت 11.5 بود و نماز ظهر ساعت 12.10 برگزار می‌شد و آنها هم خسته بودند و نمی‌توانستند به مسجد بیایند،نماز ظهرشان نیز هیچ!! و خوب نماز عصر هم که ندارند و نماز مغربشان نیز دور بقیع جمع هستند!! سبحان‌الله .... رسول خدا (ص) فرمود: هر نماز در مسجد من ثواب 1000 نماز دارد. اینان به راحتی نماز مسجد‌النبی را که انقدر ثواب دارد را از بین می‌برند و خود را این نعمت محروم می‌کنند.

بعد از نماز ظهر که از مسجد خارج شدم دیدم یک جوان ایرانی که از کاروانی دیگر بود، پدرش را روی ویلچر نشانده و از مسجد خارج می‌شد. بیرون از مسجد زیر چترهای محوطه مسجد با آبی که به همراه دارد، صورت پدر را می‌شست تا اذیت نشود. گویا قدری گرما زده شده بود. با تمام وجود به او خیره شده بودم و به تماشای او پرداختم. خشکم زده بود و به حال این جوان غبطه می‌خوردم که چه خدمتی می‌کند، خدمت به پدر پیر و زمینگیرش، آنهم پس از ادای نماز ظهر و آنهم در مسجدالنبی. بسویشان رفتم و به جوان گفتم : هیچ میدانی که رسول خدا (ص) فرمود : جبرئیل نزد من آمد و گفت هلاک شود آنکس که والدین پیر او زنده باشند و او خدمت والدین نکند و من آمین گفتم. و مرحبا و هزاران مرحبا به تو که چه با اشتیاق خدمت پدرت می‌کنی و این بهترین کار است که تو انجام می‌دهی و کمتر از نماز امروز ظهرت نیز نخواهد بود. پدرش قدری خندید. خنده او خنده رضایت از این جوان بود. خیلی منقلب شدم و به هتل آمدم و در فکر بودم که در این دنیای امروز اینگونه آدمهایی هم هستند که خدمت به والدین را به خوبی و درستی می‌دانند و به آن نیز عاملند. ولی حیف که اکثریت بیشتر فرزندان در جامعه ما، توجهی به پدر و مادر ندارند که هیچ، بلکه همیشه نیز توقع دارند والدین تا گور او را خدمت کنند و به او برسند، چون فرزند است و عزیز است. بقیه روز نیز به روال روزهای قبل گذشت.

 90.12.24

امروز چهارشنبه است و روال همان است که روزهای قبل داشته‌ام به غیر از اینکه امروز بعد از نماز عصر با ونهای زیارتی عمومی، راهی زیارت مساجد و همچنین احد شدم. به احد رفتم و پس از گشت اطراف، بالای کوه رفتم و قدری نشستم و اطراف را نظاره کردم. سپس به محل دفن حمزه سیدالشهداء عموی گرامی رسول خدا (ص) و یاران باوفای رسول خدا (ص) که در این محل به شهادت رسیده و همینجا دفن هستند، رفتم و زیارت کردم و دعا خواندم و به سوی مساجد حرکت کردم. این زیارتها تا نماز مغرب طول کشید. به همه مساجد سر زدم، مساجد: قبلتین، علی، عمر، فاطمه، قبا، جحفه، غمامه و بلال. 

 90.12.25

امروز نیز به روال روزهای گذشته بود، فقط در مسیر مسجدالنبی و قبا و بقیع و هتل گذشت. شب جمعه کاروانهای مختلف برای دعای کمیل در اطراف بقیع جمع شدند که مورد اعتراض پلیس واقع شده و سریع سر و ته قضیه را جمع کردند.

 90.12.26

امروز جمعه است و نماز جمعه را در مسجدالنبی هستم. در این سفر این اولین نماز جمعه است و متأسفانه آخرین آن نیز هست چون هفته دیگر که در مکه مکرمه هستیم، روز جمعه در مکه نخواهیم ماند و راهی ایران می‌شویم. ساعت 11 صبح برای ادای نماز جمعه راهی مسجدالنبی شدم. خطبه نماز رأس ساعت 12.15 شروع شد و کلاً نماز جماعت 12.40 پایان یافت. به هتل برگشتم و پس از صرف ناهار، ساعت 4 بعدازظهر که نماز عصر در مسجدالنبی را از دست دادیم، راهی مسجد شجره برای محرم شدن و عزیمت به مکه مکرمه شدیم. اتوبوسها آماده حرکت بودند. (ادامه دارد)

حمیدالدین ملازهی
 

 

زیارت خانه دوست (2)

 
۱۳٩۱/۱/٢٦

«374»

پس از انجام کارهای اداری فرودگاه و ترخیص از قسمت پلیس، به سمت اتوبوسها رفتیم. ولی قبل از آن در قسمت محوطه فرودگاه چند لحظهای باستراحت نشستم و چون ریال سعودی از سفرهای قبل همراه داشتم، فوراً برای برقراری تماس با ایران سیم کارتی خریدم. جالب است که فروشنده، سیم کارت را بدون ارایه حتی یک برگ ازاوراق شناسایی و به قیمت صفر ریال بمن تحویل داد. یعنی سیم‌کارت مجانی است و درآمد، فقط از طریق فروش شارژ است که برای شرکت صاحب موبایل منفعت دارد. سیم‌کارت 30 ریال شارژ داشت و پس از آن، هر روز 10 یا 20 ریال شارژ می‌خریدم و این بستگی به استفاده من و مصرف روزانه من داشت. بسیار برایم جالب است که اقتصاد را چگونه اداره می‌کنند!.  با دوست جدیدم به سمت اتوبوسهارفتیم.من و همسفر و هم‌اتاقی‌ام، هم‌اتوبوس هم بودیم. گروه ما 3 دستگاه اتوبوس داشت. در اتوبوس شماره 1 رئیس گروه یعنی حاج آقای نیکوحرف، در اتوبوس شماره 2 معاون گروه و در اتوبوس شماره 3 روحانی گروه همراه مسافران بودند. من در اتوبوس شماره 1 بودم و بیقرار زیارت روضه رسول خدا (ص) و دیدن گنبد خضراء دعا میخواندم وچه خوشدل بصندلی اتوبوس تکیه زده و بسفر میاندیشم . راه طولانی ومن مشتاق ،لحظات به کندی می‌گذشت و بیقراری افزون. حرکت کردیم، پس از ساعتی برای ادای نماز عشأ و صرف شام به ایستگاهی که توسط سازمان حج و زیارت قبلاً اجاره و رزرو شده بود، رسیدیم. حدود یکساعت توقف داشتیم. پس از نماز و شام و قدری استراحت به راه افتادیم. مقصدمان مدینه منوره است، مدینة‌النبی، مسجد النبوی الشریف، بقیع، قبا، احد و .... .

ساعت 2/5 بعد از نیمه شب وارد مدینه منوره شدیم. هتل ماسة الفلاح نزدیک حرم نبوی است و خیابان اصلی جلوی هتل به بقیع می‌رسد و قدم‌زنان از هتل تا مسجدالنبی حدود 5 دقیقه راه است. مسیر آمدن گروه تا هتل ترافیک بود و دلم بیقرار زیارت یار. کیف را در اتاق گذاشتم و سریع دوش گرفتم و لباسهایم را عوض کردم و لباس همیشگی سفرهای عمره‌ام را پوشیدم. لباس بلند عربی! زیباست. پوشیدن این لباس و این شکل و شمایل حال و هوای دیگری به انسان می‌دهد. به دوستم گفتم یاالله برویم حرم. ساعت 4 اذان اولیه است که به اذان تهجد معروف است. چون ایشان هنوز با این اوضاع آشنایی نداشت و سفر اولش بود، برایش تهجد یا نماز شب را قدری تشریح کردم که اذان اول چگونه است.بایشان گفتم که اذان دوم، اذان صبح و نماز صبح است. چون سفر اول ایشان بود، توصیه کردم که حتماً با نظر روحانی کاروان اینطرف و آنطرف برود و اعمالش را انجام دهد تا خدای ناکرده به عبادت ایشان لطمه‌ای وارد نیاید و یا مهمتر اینکه دیگران در مورد ایشان بد قضاوت نکنند. چرا که من سنی مذهبم و ایشان شیعه مذهبند و کلی فرق مذهبی بین ما وجود دارد.نوع عبادات مانیزباهم فرق دارد. این جمع بیشتر دور بقیع هستند و کمتر به نماز و رفتن به مسجدالنبی اهمیت می‌دهند و من باید حتماً در مسجد‌النبی آنهم در صفوف اولیه باشم. نمیشد که زیاد با هم باشیم. با ایشان خداحافظی کردم و ساعت 3/5 صبح به سوی مسجدالنبی حرکت کردم. سریع به سمت باب‌السلام رفتم. به‌به! جلوی درب باب‌السلام که رسیدم نگاهم به دورن مسجد و روضه رسول خدا (ص) افتاد. حالم دگرگون شد و ضربان قلبم به فریاد درآمد. بدون تعارف و رعایت آداب فریاد زدم : «اعوذ بالله العظیم و بوجهه‌الکریم و سلطانه‌القدیم من الشیطان الرجیم. بسم‌الله و الصلاة و السلام علی رسول‌الله، اللهم افتح لی ابواب رحمتک و غفرانک». وارد مسجد شدم و ابتدا دو رکعت نماز تحیةالمسجد را بجا آوردم که اذان اول شروع شد. روز یکشنبه 90/12/21 است و من در مسجدالنبی در صف دوم نزدیک محراب امام مسجد مشغول نمازم. خدایا! صدای اذان مسجدالنبی را می‌شنوم، اذان تهجد و من باز به لطف تو سعادت سجده بر زمین مدینه را یافته‌ام. باز تو به من اجازه حضور در سرزمین وحی را دادی، سرزمین آرامش و تغییر، سرزمینی که رسول خدا (ص) در آن قدم گذاشته است. من هم حرص آن دارم که آنقدر در این شهر قدم بزنم و بزنم تا شاید قدم ناقابلم در جای پای بزرگی از بزرگان صدر اسلام و یاران ویژه رسول خدا (ص) قرار گیرد و شاید با این لطف، روز قیامت زمین مدینه با شهادت به حضورم در این سرزمین، رسوایی دنیایم را به آرامش آخرتم مبدل سازد و گواهی دهد که این کوچک گنهکار در این سرزمین مقدس نیز قدم زده است. ساعت 5، اذان نماز صبح شروع شد، چه صدایی و چه ندایی، الله اکبر! نماز صبح به امامت شیخ صلاح البدیر برگزار شد. اولین صبح حضورم در مدینه، با حالت روحانی وصف‌ناپذیری به پایان رسید. ساعتی در مسجد ماندم و پس از تلاوت دو جزء از قرآن کریم، حدود ساعت 6/5 برای عرض سلام به همراه جمعیت انبوه نمازگزار به سمت روضه مبارک حرکت کردم. وقتی که با دل پرجوش از روبروی درب اصلی مسجد که نبی گرامی اسلام آن را بنا نهاده است، به سمت منزل آن حضرت میرفتم، این حدیث گرانقدر و فرمایش درین رسول خدا (ص) را به یاد آوردم که می‌فرمایند: «مابین قبری و منبری روضة من ریاض الجنة». دیگر اختیار از من گرفته شد و کنترل از دستم در رفت و رعایت ظاهر نیز به هم خورد، همه اعضای بدنم به حال خود رها شدند، ضربان قلبم بالا رفت و اشک‌ها بی‌اختیار از چشمانم جاری شدند. زبانم به حرکت درآمد و فریاد زدم : الله اکبر! الله اکبر و این فرمایش نصب شده بر روی درب مسجد اصلی رسول خدا را باز تکرار کردم : «مابین قبری و منبری روضة من ریاض الجنة». آنگاه چشمم به دیدار روضه رسول خدا (ص) که همان منزل مسکونی همسر گرانقدرشان حضرت عایشه صدیقه است، افتاد. بر بالای آن اینگونه نوشته شده است: «ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لا کن رسول‌الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شی علیما» (سوره مبارکه احزاب آیه 40).

قدری جلو رفتم و به روضه مبارک رسیدم. بدون اختیار فریادم بلند شد: «السلام علیک یا رسول‌الله، السلام علیک یا حبیب‌الله، السلام علیک یا رحمة للعالمین، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته». قدری جلوتر و داخل روضه رسول خدا (ص) قبر حضرت ابابکر صدیق است. «السلام علیک یا خلیفة رسول‌الله، السلام علیک یا صاحب رسول‌الله و ثانی اثنین اذ هما فی‌الغار، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته». قدری جلوتر باز در همان روضه مبارک، قبر حضرت عمر فاروق است. «السلام علیک یا امیرالمؤمنین یا عمر الفاروق، یا خلیفة رسول‌الله. السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته». به علت ازدحام جمعیت، برای حتی ثانیه‌ای ایستادن و عرض ادب کردن امکان ندارد. خودم را به جلوتر می‌کشانم و نرسیده به درب خروج که باب جبرئیل است، به سمت راست رفتم و رو به روضه مبارک خواندم : «السلام علیک ایها النبی و رحمة‌الله و برکاته، اللهم صل علی محمد کما صلیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انک حمید مجید، اللهم بارک علی محمد کما بارکت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انک حمید مجید». سلام تمام آنهایی که به من، مأموریت رساندن سلامشان به روضه مبارک رسول خدا (ص) را داده بودند، به صورت تک تک و با بردن نامشان تقدیم کردم و برایشان از خداوند بزرگ درخواست لطف و کرم و غفران کرده و رو به قبله برای همه آنها دعا کردم. پس از پایان دعا از باب جبرئیل خارج شدم و سریع به سمت مسجد قبا به راه افتادم. حالا دیگر مثل سالهای گذشته نمی‌توانم پیاده بروم. بیش از یکساعت پیاده‌روی است. با ماشین می‌روم. به سوی ایستگاه سواری‌ها و ون‌ها رفتم. فریادها بلند است : قبا، قبا، زیارت، زیارت. کرایه تا قبا نسبت به سالهای قبل اصلاً تغییر نکرده بود، همان 2 ریال است.که 27-28 سال قبل هم 2 ریال بود و الان هم 2 ریال!! سوار ون شدم و به مسجد قبا رفتم. در مسجد خاطرات سالهای گذشته برایم تداعی شد. به یاد مرحوم مولوی حامد دامنی و مرحوم عبدالعزیز دادگر نمایندگان محترم و معزز خاش و چابهار افتادم و دلم گرفت و اشکم جاری شد. خدایشان بیامرزد و با انبیاء و شهدا محشورشان گرداند. اولین بار مسجد قبا را در سال 1363 به اتفاق مرحوم مولوی حامد دامنی آمدم. حیف شد، واقعاً دنیا محل گذر است. به یادش افتادم و جایش را خالی دیدم. در سال 1370 نیز به اتفاق مرحوم حاج عبدالعزیز دادگر نیز به قبا آمده بودم و سالهای بعد گاهی تنها و گاهی با فرزندانم و یا دیگر دوستان به این مسجد می‌آمدم. یاد همه بودم و برایشان دعا می‌کردم.

و اما قبا : مسجد قبا در منطقه قبا واقع است و اولین مسجدی است که رسول خدا (ص) وقتی که وارد مدینه شدند آنرا بنا نهادند و فرمودند : «من تطهر فی بیته ثم أتی مسجد قباء فصلی فیه کان له کأجر عمره»، «هر کس در منزل خود وضو بگیرد، سپس به مسجد قبا رفته و نماز بخواند، مانند اجر عمره است».

پس از ادای چند رکعت نماز،آماده برگشت به مسجدالنبی ونهایتا" هتل شدم باز هم با همان ون ها و پرداخت 2 ریال به مسجدالنبی برگشتم و سریع برای زیارت قبور بقیع وارد قبرستان بقیع شدم. از ساعت 8 صبح قدری گذشته بود. با خود اینگونه خواندم : «السلام علیکم اهل الدیار من المؤمنین و المسلمین. و انا ان شاء الله بکم لاحقون. یرحم الله المستقدمین منا و المستأخرین. نسأل الله لنا و لکم العافیه»، «سلام بر شما مؤمنان و مسلمانانی که ساکن این دیار هستید، و ما به خواست خداوند به شما خواهیم پیوست، خداوند بر گذشتگان و آیندگان از ما رحم بفرماید و برای خودمان و برای شما از خداوند آرزوی عافیت داریم».

همانطور که در گوشه گوشه بقیع قدم می‌زدم، به یاد همه بزرگان صدر اسلام، یاران و اولاد و ازواج مطهرات رسول خدا (ص) و ائمه گرامی و خلیفه سوم حضرت عثمان بن عفان (رض) که در وسط بقیع هستند،  افتادم و دعا و فاتحه خواندم. ساعت 9 صبح به هتل برگشتم و پس از صرف صبحانه به اتاقم رفتم و استراحت کردم. (ادامه دارد)

حمیدالدین ملازهی
 

 

زیارت خانه دوست (1)

 
۱۳٩۱/۱/٢۱

«373»

با سلام و احترام. باز به لطف خداوند قادر متعال، عازم زیارت حرمین الشریفین هستم. ضمن استدعای حلالیت و عرض خداحافظی برایتان آرزوی سیر این مسیر الهی را دارم. ارادتمند : حمیدالدین ملازهی

این پیامی بود که به تعداد حدود 300 نفر از دوستان عزیزم در تاریخ 90/12/18 به صورت اس ام اس ارسال شد. با توجه به فیش ثبت نامی فروردین ماه 1387 در بانک ملت با دفتر مسافرتی دوست عزیزم جناب آقای نیکوحرف (دفتر مسافرتی نیکوگشت) تماس گرفتم و برنامه سفر از طریق این دفتر هماهنگ گردیده و انجام شد. من چند سال است که با این عزیز راهی این سفر میشوم. ایشان به من لطف ویژه دارند و الحق در جمع گروه ایشان راحتم و مشکلی ندارم. 

روز جمعه 90/12/19 در مسجد علی ابن ابیطالب شهران واقع درغرب تهران همه اعضاء شرکت کننده دراین سفر که از طریق دفتر مسافرتی نیکوگشت ثبت نام کرده و آماده سفر بودند جمع شده و پس از توضیحات جناب حاج آقای نیکوحرف و جناب حاج آقای صادقیان روحانی محترم و بزرگوار این سفر، معارفه مختصر بین اعضاء انجام گرفت و پس از آن، جلسه به پایان رسید و قرار شد همه رأس ساعت 10 صبح روز شنبه (فردا) 90/12/20 در سالن شماره 1 فرودگاه مهرآباد برای انجام مقدمات سفر حضور به هم رسانند. احرام را از فروشندهای که در مسجد حضور داشت خریداری کردم و از مسجد بیرون آمده و به منزل آمدم. سفر، سفر مکه است و مدینه، سفر عمره است. سفر زیارت حرمین الشریفین. آرام و قرار ندارم. 2 سال است مشرف نشدهام. سال گذشته پسرم محمدطه را فرستادم و نشد که خودم هم بروم. نرفتنم دلایل مختلفی داشت که یکی از آن مسائل اقتصادی بود!. چون محمد را فرستادم ترجیح دادم که با تأخیر یکساله به این سفر بروم. شب و روزم حواسم به این سفر است تا خدا چگونه بپذیرد. اصلاً عمره چیست و حج کدام است؟ رسول گرامی اسلام (ص) میفرماید :

«هر کس که به زیارت این خانه (کعبه) بیاید و در احرام خود مرتکب معصیت نشود (یعنی اعمال و افعالی که باعث باطل شدن احرام او شوند، را انجام ندهد) چنان از گناهانش پاک میشود که گویی تازه از مادر متولد شده است. یعنی چنان به منزل خود برمیگردد که مانند کودکی است که هیچ گناهی انجام نداده و کارنامهاش پاک از معصیت است. ابوهریره از رسول خدا (ص) نقل میکند : از عمره تا عمره دیگر کفاره گناهانی است که بین آن انجام میشود. هیچ جزا و پاداشی برای حج مبرور جز بهشت نیست. صفت حج مبرور چنین است که هیچ ریا و گناه و معصیتی در آن نباشد و آنرا به طریق درست و کامل برابر دستور خدا و رسول خدا (ص) انجام داده باشد.

ارکان اسلام عبارتند از : نماز، روزه، زکات، جهاد و حج. حج رکن پنجم از ارکان اسلام است و از زمان رسول گرامی اسلام (ص) تمامی امت اسلامی بر واجب بودن آن معترفند. حج بر کسانی واجب است که عاقل، بالغ، آزاد و دارای استطاعت مالی و بدنی باشند چنانکه خداوند کریم میفرمایند : «ولله علیالناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا و من کفر فان الله غنی عن العالمین» (آیه 97 سوره مبارکه آل عمران) و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه او کنند، آنهایی که توانایی رفتن به سوی آن را دارند و هر کس کفر ورزد (یعنی کسی که شرایط را دارد و به حج نرود به خود زیان رسانده) خداوند از همه جهانیان بی نیاز است.

و اما عمره : پس از اینکه شخص حج تمتع را انجام داده، اختیاری است و همیشه میتواند عمره انجام دهد ولی حج تمتع برای افراد دارای شرایط فوق، در تمام عمر فقط یکبار فرض است. حج با عمره جمع می‌شود و عمره به تنهایی نیز انجام می‌گیرد.

دوست عزیز! حج یا عمره هر دو عبادتی هستند خالص برای رضای خداوند قادر متعال. این را نیز باید توجه کرد که هیچ عبادتی مقبول خداوند نخواهد بود مگر با 2 شرط مهم:

شرط اول : اینکه این عبادت خالص و فقط و فقط برای خدا باشد و هیچ مخلوقی را در آن شریک و همراه نسازیم، چرا که خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید : « من از کسانی که برایم شریک قایل می‌شوند، بی‌نیازترین شریکان هستم. هر کسی عملی را انجام دهد و با من کسی دیگر را شریک کند او و شرکش را ترک خواهم کرد. یعنی خداوند از بنده‌اش عملی را که در نیت آن کسی را شریک قرار داده قبول نمی‌کند. پس باید عملی خالص برای خداوند، نیت شود.

شرط دوم : پیروی محض از پیامبر عظیم‌الشأن اسلام حضرت محمد (ص) و هر عبادتی که خداوند به آن امر فرموده است. رسول خدا (ص) چگونگی عمل و اجرای آنرا به ما آموخته است و آنرا در کتاب خدا و سنت رسول‌الله (ص) به روشنی می‌بینیم و هیچ عبادتی نیست مگر آن به روشنی و تشریح شده (نماز، روزه، زکات، جهاد و حج). وقتی که رسول خدا (ص) با یاران باوفایش اعمال حج را انجام میداد فرمود : «خذو عنی مناسککم» از من مناسک حج خود را بیاموزید. یعنی بنگرید که من چطور اعمال حج و عمره را انجام میدهم، شما نیز به من تأسی کنید و انجام دهید. از هر چیز اضافی در دین و اعمال خود برحذر باشید چنانکه به صراحت فرمود : «من عمل عملاً لیس علیه امرنا فهو رد» یعنی هر کس که عملی را انجام دهد که امر و فرمان من بر آن نیست، آن عبادت مردود است! . 

خلاصه اینکه سفر بسیار عجیب و پرماجرایی است سفر عمره، سفر بسیار خاطره‌انگیز و پرشوق و حالی است تا چگونه قدرش بدانیم و بهره‌مان از این سفر چه باشد!.

ساعت 10 به ترمینال شماره 1 مهرآباد رفتم. امسال نیز تنهایم. به جز کیف سفرم که احرام و مختصر لباس ضروریم همراهم است، چیز دیگری ندارم. در سفر همیشه کم بار هستم تا راحتتر سفر کنم. کسی را در سالن نمی‌شناسم. دنبال حاج آقای نیکوحرف هستم. گاهی گوشه‌ای می‌نشینم و به خودم و تنهایی‌ام فکر می‌کنم و گاهی نیز به اطراف برای دیدن رئیس گروه نگاهی می‌اندازم. هنوز نیامده!. سالن شلوغ است و سر و صدای همراهان و بدرقه‌کنندگان! به قولی ماچ و بوسه‌های رد و بدل شده بین مسافرین این سفر و بدرقه‌کنندگان فامیل و دوست و آشنا! من گوشه‌ای نشسته و محو در این صحنه‌های عجیب و با مرور سفرهای قبلی و بدرقه‌کنندگان خودم و اوضاع فعلی خودم و نیز این سفر هستم. نگاهم همچنان دور می‌زند تا رئیس را بیایم. حاج آقای نیکوحرف هنوز نیامده و من منتظرم. بلند شدم و قدم زدم. در حین قدم زدن متوجه شدم در کاروان دیگر نشسته‌ام و باید به درب خروجی بروم و آنجا منتظر باشم که همین کار را نیز انجام دادم. وقتی که به درب خروجی رفتم حاج آقای نیکوحرف آمدند و افراد گروه او را حلقه زدند. ما متأسفانه همیشه به شلوغی و بی نظمی عادت داریم. گویا این خصیصه ناپسند در خون ماست و قابل تفکیک هم نیست. این بنده خدا و معاونش در وسط جمعیت نشسته ،چنان فشاری به ایشان می‌آوردند که من خسته شده و بریدم و به گوشه‌ای رفتم که از این جمع شلوغ دور باشم. بعد از چند دقیقه صدایم زدند که بیا و مدارکت را بگیر. آمدم و سلام کردم و خسته نباشید گفتم. روحیه‌اش باز شد و گفت : خدا خیرت بده که اقلاً شما خسته نباشید به من گفتید. این عده که با شلوغ کردنشان بیچاره‌ام کردند!. مدارک را گرفتم، بلیط، پاسپورت، کارت شناسایی برای سفر را چک کردم که درست بودند سپس وارد سالن اصلی شدم. در سالن اصلی قدم می‌زدم. آقایی با قیافه‌ای متشخص جلو آمد و سلام کرد و پرسید تنها هستید؟ گفتم بله. سلام و علیکی کردیم و ایشان کارت شناسایی ام را که به گردنم آویزان بود سریع خواند و با خنده گفت : عجب! من و شما هم اتاق هستیم. اتاق 415 در مدینه منوره و 315 در مکه مکرمه. من هم به کارتم نگاهی انداختم، دیدم که درست است. هر دو گویا آشنای 50 ساله‌ایم. خوشحال شدیم و کیفهایمان را کنار هم گذاشتیم و با هم وارد سالن چک اثاثیه شدیم و کارت سوار شدن را دریافت کردیم و پس از دریافت مهر خروج روی پاسپورت، وارد سالن نهایی برای پرواز شدیم. نتوانستم فی‌البداهه به این همسفر عزیزم بگویم کیستی و از کجایی؟ گفتم حالا ولش کن تا بعد کم کم جلو بروم و ببینم که خودش چه می‌کند و چگونه به قولی لو می‌رود تا بهتر بشناسمش. ساعت 2 بعدازظهر 20/12/90 پرواز انجام شد و ساعت 5 بعدازظهر به وقت ایران و ساعت 5/5 به وقت عربستان، وارد فرودگاه جده شدم. (ادامه دارد)

حمیدالدین ملازهی
 

 

التماس دعا

 
۱۳٩٠/۱٢/۱٥

 

حمیدالدین ملازهی
 

 

خدا یا چه بگویم

 
۱۳٩٠/۱٢/۱۳

«371»

من که شاگرد این مکتب و میخانه نبودم

چه بگویم ز عطش و عشق، خدایا!

من فقط مدعی عشق تو هستم

چه کنم صبر؟

همه رندان ز عطایی که ببخشی

همه خوبان ز متاعی که ببخشی

و فقط من، من تنها چه کنم؟

چون گدایی به سر کوی تو آیم

بده ساقی ز شرابی

که رهانی ز عطش راه به جایی

که بنوشم می و مستت

بشوم مست خدایی

بده آن جام به دستم

که به یک جرعه نشاید

که شود این عطش سیراب

من مجنون هراسان

پی لیلای وجودم

ز آفاق و معانی

و هر آنچه که تو دانی

رسیدم به سر آغاز

که آغاز تویی ای ملک الملک وجودم

که آغاز تویی ای همه هستیم به فدایت

که نامت شده هر لحظه و هر گاه

ورد زبانم، شده حالم، به بیداری و خوابی

وه چه شیرین و قشنگ است

بدانی که چه خوانی و چه گویی

خدایا تمامش به قلم رفت

و دل گفت و نوشتم

ولی باز

چه گویم ز عطش و عشق خدایا!

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

صدای پای مورچه

 
۱۳٩٠/۱٢/٦

«370»

 چیزهایی مثل صدای قلب آدمها

 باشد که این خاک، روزی دوباره طنین گامهای قوت گرفته جانی شیرین را بر خود حس کند. صدای پای آدمهای مغرور، صالح، گناهکار و معصوم را حس کند. امید که این خاک روزی عاشقانه در انتظار نگاه مردمی باشد که او را دوست دارند و دوست‌تر خواهند داشت.

همین است. بله همین است که گاهی فکر می‌کنم هنوز باید نوشت، گوناگون هم نوشت، بی‌محابا و بدون دلهره از باید و نباید باید نوشت، چه کسی می‌خواند و خوشش می‌آید، نباید به من ربطی داشته باشد و یا چه کسی اخمش بهم می‌آید که من او را تدبیر دهم که اینگونه نباشد! فکری منطقی نخواهد بود. به دلم میرسد که هنوز باید نوشت، از اطراف، از حاشیه، از بالا از سرچشمه و مظهر نمیدانم بالاخره باید نوشت. تا آن روز که زنده‌ام باید بنویسم و تا جایی که هیچ کس نتواند فراموش کند. برای تمام نسل‌‌های این سرزمین، برای تمام آنهایی که هنوز به دنیا نیامده‌اند.

همیشه خوشحالم  که هنوز می‌شود، که چشمهایم بدرخشند ... هنوز داستانهایی را یادم می‌آید ... هنوز می‌توانم از چیزهایی بگویم. فهمیدم آن قدرها هم راحت نیست. این روزها بدلایلی وقت نوشتن ندارم. قدرت نوشتن هم ندارم. این روزهایی که نوشتن هم یادم خواهد رفت! یواشکی دارم می‌فهمم که باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می‌زنند، برای دلهایی که می‌طپند برای دستان پرمهری که وقتی با اخلاص دراز می‌شوند چه راحت می‌شکنند!. ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها، با این دست‌ها و با این دلها. ما هنوز خیلی سوژه برای نوشتن و حرف برای گفتن داریم.واقعاً خیلی...   می‌بینی؟ علف‌ها با صدای نازک نسیم چطورمی‌لرزند. درختهای باغچه اما ساکتندو ساکنند. نسیم آرام گذر زمان همه چیز را بدون تعارف و با چشم باز مرور می‌کند. شاید این راز تمام چیزهای کوچک است، شاید این، آن هجوم کلی است که درون تمام اشیاء را به خود می‌کشد. من مدتهاست که حس می‌کنم مورچه‌ها تمام صداها را می‌شنوند. بدون استثناء تمام صداها را. این سرشت چیزهای کوچک است. سرشت چیزهایی که خود را کوچک نگاه داشته‌اند. نه این کوچک‌بودن ضعف آنهاست و بیخود است، نه! هرگز اینطور نیست. خودرا کوچک نگاه داشته‌اند تا بشنوند خیلی چیزها را که خیلی‌ها نمی‌شنوند. ببینند آن چیزهایی را که هیچ کس نمی‌بیندشان. مثل بچه‌ها، مثل بچه وقتی که هنوز خیلی بچه است، که باور کنید عظمت کار این دنیا را بهتر می‌بیند، فرشته‌ها را می‌بیند، عظمت خدا را می‌بیند و همه چیزهای خوب را می‌بیند، و بنظرم می‌آید، فکر می‌کنم که اگر این همه سال است که  مورچه‌ها این قدر کوچک‌اند، اگر فرشته‌ها این قدر کوچک مانده‌اند لابد چیزی می‌شنیده‌اند، چیزی که می‌ارزیده و ارزشمند بوده و پاداش خوب هم داشته. می‌ارزیده به این همه سال کوچک‌ بودن و میان دست و پای بزرگترها گم‌شدن. چیزهایی مثل صدای قلب آدمها، آدمهای  دلداده عاشق. آدمهای منتظر. آدمهای امیدوار. چیزی مثل صدای پای مسافرانی که از عمق جاده‌های دور می‌آیند. مگر فرشته‌ها چقدر در زندگی‌شان تفریح دارند. لابد چیزهایی بوده و هست. چیزهایی از جنس خنده‌های من و تو که از ته ته دل گاهی می‌خندیم و تمام دارایی نداشته‌مان را، سفت گرفته‌ایم به یک دستمان و با آن یکی دست، کارهایی  می‌کنیم که گاه شایسته هیچ مخلوقی که نیست، بماند که شیطان ابلیس نیزازآن تبری می‌جوید!.

من بس نیک می‌دانم که ما هیچ وقت خوب نگاه نمی‌کنیم. سزاوار تدبیر نمی‌کنیم، هیچ وقت خوب نمی‌بینیم . من می‌دانم آنها  حتما  چیزهایی می‌بینند ... من مطمئنم.

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

 

 
۱۳٩٠/۱۱/۱٥

«369»

اصول مدیریت زمان :

اگرچه زمان سرمایه‌ی ارزشمندی است، اما تمام شدنی است، تنها کسانی که از لحظه لحظه‌ی این سرمایه در راه سعادت و کمال و بهروزی خویش بهره گیرند، در آینده و در بخشهای پایانی عمر گرفتار حسرت برگذشته نخواهند شد. در بین همه‌ی منابعی که در اختیار داریم زمان با ارزشترین آنها است ولی، به اندازه‌ی اهمیت خود از جایگاه و منزلتی بر خوردار نیست. علت بیشتر شکستهای جبران‌ناپذیر زندگی فردی، کاری و اجتماعی، ما حصل عدم استفاده‌ی مطلوب از زمان است. در دنیای انسانی هیچ چیز مهمتر و با ارزشتر از زمان نیست. تنها سرمایه‌ای است که می‌توان از طریق آن همه چیز به دست آورد، ولی با همه چیز نمی‌توان لحظه‌ای از آن را به دست آورد. آیا تاکنون فکر کردیم که زمان محدود است و با تیک تیک ساعت، هر لحظه‌ کمتر و کمتر می‌شود؟ تنها در سایه‌ی مدیریت بهینه بر زمان است که می‌توانیم به آرزوها و خواسته‌های خود برسیم. موفقیت و شکستها مرهون استفاده از زمان است.

اصول مدیریت زمان عبارت است از:

1.هدف گذاری

یک انسان موفق هیچ‌گاه بدون هدف دست به کار نمی‌زند. انسان بی‌هدف کاملاً تابع حوادث وپیش‌آمدهاست. کسی که هدف روشن و مشخص در زندگی دارد، پس از رسیدن به موفقیت احساس خوشبختی و آرامش می‌کند. اهداف شما به میل و خواسته‌ خودتان مربوط است. تا همت عالی چه باشد!

2.تعیین اولویت

پس ازآن که فهرست اهداف بلندمدت و کوتاه مدت شخصی، خانوادگی و حرفه‌ای خود را تهیه کردید ضروری است که آنها را به ترتیب اولویت معین انجام دهید. اگر بیش از یک هدف و یا وظیفه داشته باشید باید اولویت‌بندی کنید. اگر در یک روز معین ده کار مختلف می‌خواهید انجام دهید، اولویت هرکدام را بر اساس درجه‌ی اولویت بنویسید. اولویت‌ها دائماً در حال تغییر هستند، ممکن است مجبور شوید در آغاز هر روز اولویت‌ها را مورد تجدیدنظر قرار دهید.

3. رعایت اولویت

تا زمانی که کار مهمتر و با درجه‌ی اولویت بالاتر زمین مانده است، دست به کارهای کم اهمیت‌تر نزنیم.

مدیریت زمان = هدفگذاری + تعیین اولویت + رعایت اولویت

 

عمر ما چگونه می گذرد؟

• بیست و پنج سال صرف خوابیدن می شود.

• هشت سال برای درس خواندن سپری می شود.

• شش سال در استراحت کردن می‌گذرد.

• هفت سال صرف تعطیلات و تفریح می‌شود.

• پنج سال با حرف زدن و مذاکره با دیگران می‌گذرد.

• چهار سال برای صرف غذا وقت می‌گذرد.

• سه سال به رفت و آمد کردن می‌گذرد.

 

به نظر شما ارزش زمان چقدر است؟

 • برای دانستن ارزش یک سال، از دانش آموزی که در امتحانات آخر سال از درسی نمره نیاورده است بپرسید.

• برای دانستن ارزش یک ماه، از مادری که نوزادی نارس به دنیا آورده است بپرسید.

• برای دانستن ارزش یک هفته، از سردبیر یک هفته‌نامه بپرسید.

• برای دانستن ارزش یک ساعت، از عشاقی! که در انتظار دیدن یکدیگر هستند بپرسید.

• برای دانستن ارزش یک دقیقه، از کسی که از قطار جا مانده است بپرسید.

• برای دانستن ارزش یک ثانیه، از کسی که درست در لحظه آخر از خطر یک تصادف جان سالم به در می‌برد بپرسید.

• برای دانستن ارزش یک میلی‌ثانیه، از کسی که در مسابقات المپیک به مدال نقره دست یافته است بپرسید.

 

دزدان زمان کدامند؟

• تلفن زدن

• مراجعات شخصی (منظور ارباب‌رجوع نیست بلکه دوستان و همکاران)

• جلسات

• کارهایی که می‌بایست به دیگران محول شوند.

• طفره‌رفتن و تردید در تصمیم‌گیری

• شروع کار آن‌هم وقتی اطلاعات شما درباره‌ی آن ناقص است.

• بحران زدگی

• ارتباطات مبهم

• اطلاعات تکنیکی ناقص

• اهداف و اولویت‌های مبهم

• فقدان برنامه‌ریزی

• استرس و خستگی

• ناتوانی در گفتن واژه‌ی "نه"

• عدم وجود نظم و ترتیب

 

عوامل اتلاف وقت کدامند؟

• تلاش بیش از حد در یک کار

• تعلل کردن و پشت گوش انداختن

• وقفه ایجاد کردن در میان یک کار

• گوش ندادن

• ناتوان بودن در گفتن "نه"

• ناتوان بودن در نتظیم اولویتها

• همه را در یک کار سهیم کردن

• زیاد از حد به جزئیات توجه کردن

• کم توجهی به مطالب اصلی

• بی برنامگی

• کم توجهی به کل کار و اهداف آن

• انجام دادن یک کار جزء جزء شده

• کم توجهی به استراحت و آرامش که سبب ایجاد اشتباه و خستگی مفرط میشود

• اطلاعات (فقدان، ناکافی، نا واضح)

• مطالب خواندنی بسیار زیاد

• جلسات (خیلی زیاد، خیلی طولانی)

• تلفن (ناتوانی در برقراری ارتباط موقع نیاز (مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد!)، مزاحمهایی که میان تلفن شما وارد میشوند، زیاد صحیت کردن با تلفن)

• کمبود نیروی حمایتی

• سیستمهای فایل‌بندی و طبقه‌بندی (ضعیف، پیچیده)

• نقصهای فنی (ماشین، کامپیوتر، آسانسور)

• افراد دیگر (تنبل، غایب، متاخر)

 

توصیه‌هایی جهت موفقیت در مدیریت زمان :

ساده‌ترین روش بهره‌وری از زمان، فهرست‌ کردن کارهایی است که در روز باید انجام دهیم. با این روش علاوه بر جلوگیری از فراموش کردن کارها، می‌توان با مراجعه به لیست اولویت‌بندی، کارهای مهم و فوری را از بقیه کارها جدا کرد. بسیاری از مردم، در حال حاضر اهمیت تعیین لیست کارهای روزانه را دریافته‌اند ولی در خصوص اولویت‌بندی آن بر حسب اهمیت و فوریت دچار اشکال هستند.

داستان مشهوری در مورد فهرست کردن کارها و تأثیر آن بر بهره‌وری منسوب به آقای چارلز شواب مدیر عامل شرکت فولاد وجود دارد. وی از مشاوران خواست تا روشی برای انجام کارهایش برای استفاده درست از زمان به وی بیاموزد. مشاور به وی گفت من به شما روش آسان و موثری یاد می‌دهم که بازدهی کار شما را تا 50% افزایش می‌دهد.

آنگاه مشاور یک برگ کاغذ سفید به شواب داد و به وی گفت شش مورد از کارهای مهمی که می‌بایست فردا انجام دهد در آن بنویسد و آنها را به ترتیب اهمیت شماره‌گذاری کند و از وی خواست که از روز بعد کارهایش را به ترتیب اولویت از مورد اول شروع کند و پس از آن که تمام شد سراغ دومین مورد برود و همین روش را تا آخرین مورد ادامه دهد.

نقل می کنند که آقای شواب پس از به کارگیری این روش، آن را بسیار مفید یافت و دستور داد که کلیه کارمندانش نیز از همین روش استفاده کنند. وی در این باره می‌گوید: از آن به بعد من و کارکنانم، ابتدا به انجام و اتمام لازم‌ترین کارهای روزانه می‌پردازیم.

روزگار دریایی است که کشتی زندگی ما بر روی آن به طرف ساحل مقصود میرود. این دریای بزرگ همیشه در جزر و مد است؛ اگر امروز آرام باشد، فردا حتماً طوفانی خواهد شد. بنابراین، وقتی آرام است باید فرصتها را غنیمت شماریم و از آن به بهترین شکل استفاده کنیم.

 

مدیریت زمان :

ـ فهرستی از مهمترین کارهای خود تهیه کنید.

ـ سررسیدی زیبا انتخاب‌کنیدتا از نوشتن در آن احساس لذت کنید.

ـ هر روز کاری را با کارهای مهم شروع کنید.

ـ همیشه از خود بپرسیم هم‌اکنون بهترین کاربرد وقت من چیست؟

ـ هر ورق کاغذ را فقط یک بار از زیر دستتان بگذرانید.

ـ کارهای قابل واگذاری را مشخص و به دیگران تفویض کنید.

ـ کاری که قرار گذاشته‌اید هم اکنون شروع کنید.

ـ کارهای زیاد را همزمان با هم شروع نکنید.

ـ یک روز را سیصد و شصت و پنج بار تکرار نکنید.

ـ برای ارزیابی کارآیی خود فهرست زمانبندی شده را مرورکنید.

ـ هر روز فرصتی را در آرامش، برای فکرکردن اختصاص دهید.

 

جملات کوتاه و الهام‌بخش در رابطه با زمان :

ـ هر دم از عمر مـی‌رود نفسـی

  چون نگه می‌کنم نمانده بسی

  ای که پنجاه رفت و در خوابی

  مگـــر ایـن پنـج روزه دریـابــی

ـ وقت شما عمر شماست.

ـ باد همیشه در سمتی که ما می‌خواهیم نمی‌وزد، اما باید بدانیم که چگونه قایق زمانمان را به هر جا که بخواهیم رهسپار کنیم.

ـ رئیس وقت خودتان باشید.

ـ برنامه‌ریزی یعنی ذخیره‌سازی زمان.

ـ دانه از آن پرنده‌ایست که زود برمی‌خیزد.

ـ بزرگترین حادثه‌ها، در شلوغ‌ترین لحظه‌های ما اتفاق نمی‌افتد، بلکه در آرامترین آن‌ها رخ می‌دهند.

ـ کسی که زمان خود را درگیر کارهای جزیی کرده است، دید کلان را از دست می‌دهد.

ـ هر روز وقتی را برای فکر کردن اختصاص دهید تا صرفه‌جویی در زمان داشته باشید.

ـ اگر بخواهید وقت خود را صرف پاسخگویی به انتقادات دیگران نمایید، دیگر فرصتی برای انجام کار ندارید.

ـ هر کسی که در روزش مساوی باشد مغبون است.

ـ در تأخیر، آفاتی نهفته است.

ـ فرصتها دیر به دست می‌آیند و زود از دست می‌روند.

ـ از آهسته رفتن مترس و از ایستادن بترس.

ـ هرگز کاری که امروز قادر هستید آن را انجام دهید به فردا مگذارید، زیرا امروز همان فردایی است که منتظرش هستید.

ـ دم غنیمت دان که دنیا یک دم است.

ـ هر که با دم همدم است او آدم است.

ـ کسی را که برای پول کار می‌کند استخدام نکنید. کسانی را استخدام کنید که در صورت لزوم به ساعتشان نگاه نکنند.

ـ کسانی که در انتظار زمان نشسته‌اند آن را از دست خواهند داد.

ـ اگر خودتان را برای آینده آماده نسازید، به زودی متوجه خواهید شدکه مدیری متعلق به گذشته هستید.

ـ ما زمان را تلف نمی‌کنیم، زمان است که ما را تلف می‌کند.

ـ مردان شجاع فرصت می‌آفرینند و ترسوها و ضعیفان منتظر فرصت می‌نشینند.

ـ شانس و اقبال به معنای استفاده‌ به جا از فرصتهای پیش آمده است.

ـ کامیابی و موفقیت امروز نتیجه‌ تلاش و کوشش دیروز است.

ـ کسی که به امید شانس نشسته باشد سالها پیش مرده است.

ـ تنها سرمایه‌ ما وقت است که اگر رفت بر نمی‌گردد.

ـ کسانی که نمی‌توانند فرصت کافی برای تفریح بیابند دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می‌کنند.

ـ بهترین راه آماده شدن برای فردا این است که کار امروز را عالی انجام دهیم.

ـ یاد بگیریم کمتر صحبت کنیم تا زودتر به مقصد برسیم.

ـ یک روز زندگی در روشنایی، بهتر است از صد سال عمر در تاریک.

ـ آن هایی که کار امروز را به فردا می‌اندازند مطمئناً کار فردا را به روز بعد موکول خواهند کرد.

ـ برای شب پیری در روز جوانی باید چراغی تهیه کرد.

ـ اگر درباره‌ آینده نیاندیشید یقیناً آینده‌ای هم نخواهید داشت.

ـ بدترین روزگار، روزگاری است که نادانان یاوه ببافند و دانایان خاموش نشینند.

ـ اگر آن چه از گذشته تجربه گرفته‌ایم در آینده به کار بریم، مثل این است که دوباره عمر کرده‌ایم.

ـ کسانی که در انتظار زمان بنشینند آن را از دست خواهند داد.

ـ موفقیت در کار یعنی استفاده‌ مطلوب از زمان.

ـ زمان را نه می‌توان خرید، نه می‌توان ذخیره کرد و نه می‌توان متوقف ساخت.

ـ نه قهرمان وقت باشید و نه قربانی وقت.

ـ وقت عزیز است آن را جز به عزیزترین چیز مشغول نکنید.

ـ وقت همان است که تو در آنی.

ـ چه ما را غفلت بشد روزگار

  تو باری دمی چند فرصت شمار

ـ زمان همانند یک تیر از کمان رها شده است که هرگز باز نمی‌گردد.

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

دلتنگی

 
۱۳٩٠/۱۱/۱٥

«368» 

امشب دلم تنهاست

 

امشب دلم تنهاست
امشب هوای گریه دارم باز
در سینه ام اکنون
دنیایی از اندوه دنیایی از درد است
گویی تمام ابرها یک ریز می بارد
افسوس دلم تنهاست
با خویشتن تنهایم
امشب تمام کوچه ها خالیست
پس کوچه های میعاد هم تنهاست
امشب دوباره گریه خواهم کرد
در سوگ آن شبها
 امشب دلم تنهاست

حمیدالدین ملازهی
 

 

عید سعید قربان مبارک

 
۱۳٩٠/۸/۱٥

«367»

فرا رسیدن عید سعید قربان، جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین، عید سرسپردگی و بندگی، عید نزدیک شدن دلها به قرب الهی، بر شما همراهان گرامی، مبارک باد.

 

حمیدالدین ملازهی
 

 
picture
picture
picture
picture
.: آمار بازدیدکنندگان :.