مکران تاک




.: متن کلام الله مجيد :.
.: صفحه اصلي :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.

h_mollazehi@yahoo.com

 
 

آدمی پریاد باد...

 
۱۳٩٦/٤/٢۸

آدمی پر یاد باد 

من مانده ام و کلی اگر و اما،

مبهوت زاین دوران،

درمیان خلق سرگردان،

خلقی بنام اشرف مخلوق که نامش آدم است !

بیشترش هم آشنا و هم برایم مهربان دوست است،

اما من،

دچار غربتم،

دلم با هر کسی جور شد،

بلای جان من گردید،

من زاین آدم هفت خط،

بجز درد و بلای نامرادی،

گرم مهری را ندیدم،

 نگاهم بر فلک از حیرت اوضاع،

 بدان خسته است،

 مضاعف خستگی آرام جانم را،

به درد مزمن اندوه کشانده،

زاین اوضاع درمانده بریدم من زخود، 

وز همه مخلوق این عالم،

برو تو،

دیدنت سخت است،

چه نیک این است که نامت را ندانم من،

که بانام هر آدم،

تنم لرزد،

چشم گرید،

دلم پردرد میپیچد،

هزاران حیف از این نام است،

که آدم گفته باشندش،

برو تو،

 که با رفتن تو،

 چه راحت خواب خواهم رفت،

برو تو .....

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 22

 
۱۳٩٦/٤/٢٧

نوشته شده در تاریخ 1395/02/07

«641»

این روزها دلم بدجوری گرفته ، و پردرداست. زبس که روزگارم بی تو سخت میگذرد، باور کن اینروزها اوضاعم کلی فرق کرده، از در و دیوار میبارد، همان میبارد که بارها وقتی باهم بودیم، تو پیش‌بینی میکردی و میگفتی، چه جالب، گاهی با خنده هم میگفتی، که بعد از من کار تو اینجا تمام است. یادم است که جلوی در منزل که پس از نماز عصر از مسجد برمی‌گشتیم، تو چندین بار تکرارش کردی، و این بار با حسرت هم گفتی که این در، دیگر به رویت باز نخواهد شد! که دقیقاً یکسال بعد از رفتنت چنین شد! پس بمن حق بدهید که بگویم، گامهای آرزویم اینروزها ، بس بلند است، تا زودتر به تو برسم. ولی نمیدانم که مشیت خداوندی چیست! راه را بعد از تو بسختی طی میکنم. این راه، چه پرموج و پر سنگلاخ است . از خار مغیلانش که مپرس، این راه را بدون تو رفتن کار من نیست ،چه کنم جبر زمان است، بقولی میشود باور کرد که این راه پر از حیوانات درنده هم هست، بعضی حیوانات اگر نتوانند درندگی کنند حسادت و خباثت که میتوانند بکنند! پس درهرصورت راه رفتن بقیه راه، بدون تو برای من آسان نخواهد بود. تا حال به کسی نگفتم، ولی تو بدان که اگر بودی، دو سال را بدون دلیل مشهد و 4 سال را زاهدان گرفتار این و آن نمی شدم! روزگارسخت و کشنده ای را پشت سرگذاشتم. وقتی که زاهدان بودم حتی یک نفر بمن نگفت اینجا چه میکنی، بقول عامیانه، خرت به چند! جان برادر، باورکن بدجوری زاین اوضاع خسته‌ام. خسته زهمه چیز و همه کس! نمیدانم این سناریوی ناخواسته، تا کی ادامه دارد. یعنی تا کی باید تنها ماند. یعنی تاکی بدون تو، خدا میداند که این اوضاع بدون تو بودن را باور ندارم، که اصلاً یک لحظه باور نکرده ام! به دلم گاهی میرسد که این فراق به زودی پایان خواهد یافت و من در کنار تو و پدرجا خوش خواهم کرد. یاالله به امید آن روز . فدایتم، قشنگ روزگارم جان برادر.

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 21

 
۱۳٩٦/٤/٢٧

نوشته شده در تاریخ 1395/01/01

«640»

به این زودی‌ها قصد سفر هرگز نداشتم. برای ماندنم و گذر روزهای بی‌رمق عید مشغول فکرکردن و نقشه کشیدن بودم .که ساعت 2شب خبرم دادند که مادربزرگ محمد برحمت ایزدی رفته و همه را عزادار کرده است! انالله و انا الیه راجعون * دست به کار شدم و با تلاش بچه‌ها توانستم بلیط سفر را تلفنی تهیه کنم و با پرواز ساعت 6ونیم صبح روز یکشنبه 94/12/23  برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین آن مرحومه، عازم دیارمان شدم . همه‌اش در این فکر بودم ، گرچه با توجه به این  ضایعه بزرگ، رفتن و شرکت کردن من در مراسم تشییع و تدفین انجام وظیفه و ادای دین خواهد بود. معذالک قدم ها سست بودند و دل پر از اکراه، که کجا میروم! با چه کسی و کجا دیداری خواهم داشت. دل پردرد است و فکر بدجوری هم مغشوش، بغض در گلو نفس گیر درمسیر تنفس، به کی بگویم ،چطور فریادبزنم ایها الناس،بابا بخدا سوگند که 13سال است توان دیدن یک لحظه این دیار را بی تو نداشته و ندارم! چه کسی می فهمد! محرم دل کیست و کجاست! با نامحرم که نمیشود حرف زد. مراسم تشییع و تدفین آبرومندانه انجام شد. ولی دل بیقرار من آرام نداشت و مشتاق دیدن روی تو بود. چشمان تار من به همه جا گشت و گذار داشت. گرچه توقع من بیجا و کودکانه مینمود. ولی دست من که نیست تمنای دل و شور دل بود، و شاید معروف، تا شاید محال به وصال افتد! و نشد، شد گردد. که این نشان ز اوج غلبه دل بر فکر سالم و عقل است ولی هست! من چه کنم... ساعتی را بدور ازچشم این و آن بمنزل برادرزاده مان برای مختصر استراحتی رفتم، تا قدری بخلوت و در دیوار به دیوار منزل تو مرور خاطرات کنم. چشمان خسته من دنبال روی پرمهر تو بود، با جان و دل گوش میدادم که تا شاید صدای دلسوزی‌های پدرانه‌ات را باز بشنوم. بابا بغض گلو من را داغون کرد و نفسم پردرد است. اشک و آه و ناله‌ام آسایش افراد این خانه را به عذاب تبدیل کرده است. بغضم را مهار کردم !بدجوری دل شوره دارم و در کنار منزل تو آرامش من بی معناست. خواستم بروم بیرون تا بجایی دیگر سربزنم شاید با تغییر مکان بیش از این دیگران را نیازارم. که ناگاه در راهروی منزل برادرزاده‌مان جوانانی را دیدم که چه زیبا، ردیف ایستاده‌اند و منتظر من! جلو رفتم سلام و علیکی رد و بدل شد. پاهایم سست شده بود، لرز عجیبی تمام وجودم را ویبره گونه فرا گرفته و می‌کوبید، بخدا چشم‌هایم تار و بغض درگلو و نفسم سخت شده بود. میخواستم بلند فریاد بزنم ،شما کیستید؟! بیقراری و عدم توان رفتنم به جلو مشهود است. بنظرم همه فهمیدند که به چه بلایی گرفتار شدم! همه را بآغوش گرفتم وروی شان را بوسیدم وهمت چنان کردم که بغضم را مهار کرده باشم تا صحنه زیبای دیدار با عمو را به جلسه اشک و آه تبدیل نکنم. ولی چه کنم که بمحض رفتن در اطاق و نشستن و احوالپرسی مختصر، با شنیدن این پرسش که عمو فکر نمی کردیم که تو ما را در اولین نگاه ، بشناسی! حالم بد شد. منقلب شدم، بغض مهارشده‌ام ترکید و فریادم بلند شد که عزیزانم! من زفراق شما پردردم ، و نور دیده هایم به تاری رسیده، بدجوری گرفتار اشک و آه شدم. گریه و اشکم تمامی نداشت که بالاجبار رخصت گرفتم و به بهانه از اطاق خارج شدم. آرزو دارم که دل کسی چون من پردرد و روزگارش اینطور سخت مباد...آری جان برادر، بی تو روزگارم سخت و پرغصه و بی لبخند گذشت.خداکند که درآنجا افتخار پابوسی ات نصیبم گردد. به امید آن لحظه...

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 20

 
۱۳٩٦/٤/٢٧

نوشته شده در تاریخ 1394/09/30

 «639»

یلداى بدون تو

 به رسم طبیعت و گذر روزگار، امشب شب یلداست. آخرین شبی که پائیز پشت سر مى‌گذارد و اولین شبی که زمستان از راه مى‌رسد. به ظاهر شبی سرد و طولانی، شبی شادی آفرین و خاطره ساز، از این نظر که خانواده ها در این شب دور هم هستند، می گویند و می خندند، می خوانند و بقول عامیانه سرمست ز محبت هستند و به روزگار بشکن می زنند! و دیر می خوابند. من، بیشتر این خصوصیات را قبول و باور ندارم و بقول عامیانه، به کتم نمی رود! چرا ؟ خوب نمی رود، مگر زور است! و حال اینجاست که عرض می کنم. شب بودنش را قبول دارم و سرد بودن این شب را نیز بدون توجیه می پذیرم! چون من بعد از تو همیشه و در تمام لحظاتم، در شب گیر کرده ام، و این شب که معمولا" ظلمانی هم هست برایم ماندگار است. البته تا حالا که خودم مانده ام! از سردی این شب هرگز در نیامده ام، و روزگارم بی تو بیش از این شب، سرد است! و سردیش برایم عادت شده است. یادم آمد! زمانی خیلی دور، آن زمان که اواخر دبستان و اوایل دبیرستان بودم، رادیوی ترانزیستوری کوچکی داشتم که جلد قهوه ای رنگ خیلی خوشگلی داشت. شب ها به وقت خواب، دزدکی و دور از چشم اطرافیان آنرا توی لحافم می بردم و برنامه آهنگ های درخواستی فارسی رادیوی دهلی را گوش می کردم. امکانات آن زمان برای پخش آهنگ ها وترانه ها، ولو در مراکز رادیویی دولت ها، فقط گرامافون بود که مردم عادی هم داشتند و استفاده می کردند. بر روی گرامافون صفحه ای که تقریبا" شبیه سی دی امروزی بود، و البته قدری متفاوت در شکل و اندازه، قرار میگرفت و بوسیله سوزنی که در موقع حرکت و چرخش صفحه بر روی خطوط آن طی طریق می کرد صدای آهنگ یا ترانه پخش می شد! دقیقا" یادم هست در یکی از شب ها، متصدی این برنامه طبق قرائن و عملکرد او، آدم بی حوصله ای بود. چرا که وقتی اعلام کرد آهنگ فلان را با صدای فلان، برای شما شنوندگان عزیز پخش می کنم، صفحه را روی گرامافون گذاشت و سوزن را اول صفحه قرار داد، و آنرا به حال خود رها کرد و رفت! با صدای خش خشی که از رادیو پخش می شد، معلوم بود که صفحه را روی گرامافون قرار داده و سوزن را اول صفحه نشانده، ولی سوزن یارای رفتن به جلو را ندارد و در همان جای اول گیر کرده است!!! حدود نیم ساعت فقط از رادیوی فارسی دهلی خش خش پخش می شد!!! ناز دلم، عزیز جان برادر: باور کنید که حال امروز من دقیقا" همین شده است! در این شب ظلمت و شب های رفته بر من، سوزن روزگارم بر صفحه گرامافون حیاتم بدجور گیر کرده و علیرغم تقلای فراوان، یارای حرکت و جلو رفتن را برای خواندن خوب آهنگ شیرین زندگی، به خدا ندارد! خش خش سوزن روزگار زندگیم، بدون تو آزارم میدهد. شب های زندگیم بی تو سیاه، و روزگارم بدجور سرد است. و من، چون تو نیستی، به این تاریکی و سرما، به اجبار روزگار، عادت کرده ام. این شب را با هویت تاریک و سردش، به رفتن پائیز و به آمدن زمستانش! به چاقو زدن هندوانه اش و قاچ کردن پرتقال و سیب و صدای شکستن آجیلش می شناسم! من، بی تو مانده ام و بدجور هم مانده ام! گاهی که به وصیت نامه ات سری میزنم، و امضاء های جور واجور و زیبا را در ذیلش نگاه میکنم نوشته خودم را در زیر همه امضاءها می بینم و باور کن در یک لحظه صدایت در گوشم زنده می شود! که با خنده معنا دار از من می خواستی که وصیت نامه ات را امضاء کنم و چون جرأت امضاء نداشتم، سر به سرم می گذاشتی، که من توقعم بالاست! و قبول ندارم و یا نمی توانم قبول کنم که تو خواهی رفت. درست است، من قبول نداشتم و هنوز هم باور ندارم و چشم به راهم که بیایی، گرچه تو نخواهی آمد! اقلا" رخصت به من برسد تا من بیایم! شاید در آنجا به مرادم برسم، و بر پای تو بوسه زنم و تو سفارشم کنی، و انتظارم به قرار رسد و آرام گیرم. مطمئن هستم که آنوقت و آن لحظه، شب یلدای تاریک و طولانی و سرد من، بهار خواهد شد... 

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 19

 
۱۳٩٦/٤/٢٧

نوشته شده در تاریخ 1394/09/21

«638»

 امروز عصر یکی از دوستان قدیم در تماس تلفنی میگفت: تا حال ندیدم که کسی برای از دست دادن برادر و یا عزیزی دیگر اینقدر بی تابی کند! کل ماجرا در 3 روز یا 7 روز و یا در 30 روز و یا در سخت ترین شرایط ، یکسال سروته اش هم می آید، و هر کسی می رود دنبال کارش! ولی تو 12 سال را به این وضع گذراندی! با دلتنگی و بیقراری و فریاد و سوز دل! تو هم سعی کن که با این اوضاع کنار بیایی! گوش کردم و در واقع ماندم که چی جواب بدهم! چرا! برای اینکه دوست خوب من حرفهایش صادقانه بود !.ولی، اما!!! او نمیداند که من چه از دست داده ام! پدر!، برادر!، سرور!، دوست، همراه!، فرمانده!، یار و معشوق!... بخود آمدم و گفتم : دوست گلم، تو بدان که تا زنده ام نمی توانم با این موضوع کنار بیایم! چرا که من اولین بازنده این فراقم! ولی اضافه می کنم 12سال است که نصف دلم ز محبت های مردم بسیار بزرگوار و قدرشناس ایرانشهر و کلا" بلوچستان سرفراز، روشن روشن! و نصف دیگر دلم بدلیل فقدان آن عزیز تاریک تاریک و سوت و کور است! هر وقت که بیادش می افتم دلم بدجوری می گیرد. سست می شوم و قاطی می کنم و چاره ام فقط این است که سریع بسراغ کلام خداوند عزوجل میروم و با تلاوت چند آیه از آن، آرام می شوم. من منتظر دیدارم. منتظر او، آن که از دست دادم! گاهی این شعر را زمزمه میکنم : خدا کند که یکبار دیگرت بینم، چو دیده باز کنم در برابرت بینم * چو صید مرده پس از مرگ دیده ام باز است ، بدان امید که یکبار دیگرت بینم **  امیدم این است که این دیدار بزودی انجام شود.تا سر بپایش بگذارم و عقده های فراق را باز کنم!!! آخرش برای دوستم این شعر را خواندم:  حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست ، که شمه ای زبیانش به صد رساله برآید * زهی خجسته زمانی که یار باز آید، به کام غمزدگان غمگسار باز آید ***ولی افسوس که تقدیر من !!! ،این زمان خجسته غیرممکن و محال است!!! که ایشان پذیرفت و برایم دعا کرد....

 

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 18

 
۱۳٩٦/٤/٢٧

نوشته شده در تاریخ 1394/08/14

«637»

بسم الله الرحمن الرحیم

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ﴿آیه ۲۳ سوره مبارکه احزاب﴾ 

14 آبان ماه سال 1382............ 14 آبان ماه سال 1394.....

12سال

من ساکتم! ولی چه کنم که دل فغان ز فراق تو دارد! مگر میشود حریف دل شد؟

باور کن! من همان حمید کوچکم که با صدای تو، فریاد جان بله ام همه را خیره کرده بود.

بی تو ندیدم مهتابی را حتی در شب 14 هر ماه. اکنون تاریک است همه جا. درخشش ماه در شب 14 افسانه است و باور آن نشانه جهل!

میدانی که:

به حسرت دیدار تو دل ز طپش چون است ؟!

          آنطور که خود دیده بودی، چون عاشق سرگشته کویت بودم

چه کنم به کجا بار برم که نفس تنگ است

          جان من! بغض در مجرای نفس با لرزه ی تن همراه است !

گفتم که نرو! بگذار که اول من !

          ولی تو نخواستی که من هم بشوم همره تو !

درد به جانم سخت افتاده! بابا دل ز فراقت آتش

          به که گویم که امروز چه روزی است! روز "رفتن" تو

 تکرار این روزها، تکرار بحران زندگی من در نبودن تو! به هوا برخاستن شعله های آتش دل من در غیاب تو!

باور کن همانطوریکه همیشه به وقت باهم بودنمان میگفتم به خدای بزرگ سوگند که روزگارم بی تو جهنم شده و سخت بدتر از آن ! گرچه گذر زمان عمرم را از آن روز رفتنت که 52 سالم بود به امروزم 64 سال رساند! گر بدانی که در مسیر گذر از آن سال به این سال چگونه گذشت  و بر من چه رفت!!!!

خلاصه نبودی که با صدایت آرام گیرم! نبودی که تاراج عمر و زندگیم را مانع شوی! نبودی که به حمایتم فریاد زنی که حمید را من تنها نمیگذارم. مانند همان روز که در مسجد نور و در جلوی محراب نماز و در آن شلوغی جمعیت قدرنشناس فریاد زدی! همان فریاد، همان احساس و همان جذبه و حرارت! گر تا حال زنده‌ام اثرات حیات بخش همان لحظات است. امروز روزگارم دیدنی است. دیدن من، دیدن اوضاع تنهایی و غربت من است. دیدن من، کوه غصه و غم تماشایی ز حسرت و ماتم است.

دوازدهمین سالگرد رحلت برادر بزرگوارم حضرت مولانا قمرالدین رحمت الله تعالی علیه را در خلوت دل به یاد می نشینم و با مرور خاطرات زیبایش زندگی گذشته را به نظاره می گیرم و به آینده و رسیدن به وصالش در صحرای محشر امیدوارم و منتظر...

 یادش گرامی باد

حمیدالدین ملازهی
 

 

 

 
۱۳٩٦/٤/٢٠

مدیریت محترم پرشین بلاگ : باسلام واحترام : درسایت مکران تاک ، و در مطالب آرشیو شده ازسال 1393 تاکنون ، مشکل وجود دارد. مطالب آرشیو شده قابل دسترسی ودیدن نمیباشند . لطفا" بمشکل رسیدگی فرمائید . باتشکر..

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 30

 
۱۳٩٦/٤/۱٧

خدا کند که یکبار دیگرت بینم   :

بدبیاری های جور واجور را چه ردیف  دردور و برم می بینم،

حس میکنم گرفتارشان هستم،

گویا از روز ازل سرشت و خمیره خاک من با این بدبیاری ها بوده است،

و من نمیدانم !

دیشب را چون شب ها و روزها و ماهها و سالهای بی تو،

با مرور یاد و خاطراتت نتوانستم درست بخوابم،

همیشه بعد از رفتنت وقتی که چشم هم گذاشتم یا میگذارم،

با تو بوده ام و هستم. خدایمان را به شهادت میگیرم،

 که لحظه ای را فارغ ز این اوضاع نبوده و نیستم،

دیشب خواستم زودتر بخوابم،

خوشحال از اینکه با تو خواهم بود،

شور و حالم تماشایی می نمود،

یقین دارم که تو نیز چنین حالتی را همیشه داشتی،

دیشب در خوابم بحث مان ز اوضاع روزگار داغ شده بود،

جالب اینکه من همیشه در خواب بخود میگویم که این خواب است،

باید بیشتر نگاهت کنم و ازتو بشنوم،

مدام به خود میگویم خواب است و تو نگاهش کن،

دیشب برای من زیبا بود که تو را با همان صلابت و مهر چه زیبا می دیدم،

من تو را میدیدم،

و ذوق زده ز این دیدار دلم ، افتادن بپایت و بوسه زدن بر قدومت را چه اصرار میکرد،

من نگاهم را زتو برنداشتم که مبادا بیدار شوم و رشته های دل پنبه شوند، و من گرفتار حسرت بمانم،

جان برادر!

چشمانم بتو بود و دل درقفس غوغا داشت،

لحظات چه زیبا می نمود و من زبانم بند آمده فریاد میزدم که بیشتر ببینمت و نکند که بیدارشوم،

افسوس که دریای بی اراده اشک طوفانی،

هق هق گریه های بیصدایم،

و خیس شدن بالش همیشه زیر سرم،

سرم را بطرفی هل داد،

من سراسیمه و نگران، چشمان پر از اشکم را پاک میکنم،

ولی دل پرجوش و خروش نمیتواند آرام بگیرد،

لحظاتی را باید چنین پردرد بگذرانم تا بظاهر آرامشی رسد،

عزیزترینم، جان برادر :

خداکند که یکبار دیگرت بینم،

چو دیده بازکنم در برابرت بینم،

چو صید مرده پس از مرگ دیده ام باز است،

بدان امید که یکبار دیگرت بینم،

جمعه 9 تیرماه 1396 تهران

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

عید سعید قربان مبارک

 
۱۳٩۳/٧/۱٢

 ای عزیزان به شما هدیه ز یزدان آمد
                               عید فرخنده ی نورانی قربان آمد
حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول
                               رحمت واسعه ی حضرت سبحان آمد
 
عید سعید قربان، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما همراهان گرامی مبارک باد.
 
حمیدالدین ملازهی
 

 

عید سعید فطر مبارک

 
۱۳٩۳/٥/٥

 

فرارسیدن عید سعید فطر، عید بزرگ مسلمانان جهان، عید شکوفایی ایمان و فطرت الهی، جشن اخلاص مسلمین و تعالی روح انسانی و بهار قرآن را به همه شما همراهان گرامی تبریک و شادباش می گویم و از خداوند عزوجل، قبولی طاعات و عبادات خالصانه شما را در ماه مبارک رمضان مسئلت می نمایم.

حمیدالدین ملازهی
 

 

ماه رمضان مبارک

 
۱۳٩۳/٤/٧

«426»

 

آمد رمضان و عید با ماست

                               قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد

                              وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل

                             وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج

                              گنج دل ناپـدیـد با ماســت

کردیم ز روزه جان و دل پاک

                              هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید

                             کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع

                             منصور و ابایــزیــد با ماسـت

                                                           (مولانا) 

 

فرارسیدن ماه مبارک رمضان، بهار قرآن، ماه عبادتها و نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه، بر شما همراهان گرامی مبارک باد.

«یا حق» 

حمیدالدین ملازهی
 

 

هر دم از این باغ بری میرسد !!!

 
۱۳٩۳/٢/٢۸

«425»

* خبر جالب تابناک *

 امروز 1393/2/27

تعداد بازدید: ۱۸۴۷۳

میزان ثروت اوباما اعلام شد

رسانه های آمریکایی امروز با استناد به اقرارنامه های مالیاتی، میزان ثروت باراک اوباما رییس جمهور آمریکا و همسرش را اعلام کردند.

کد خبر: ۴۰۰۷۹۲

تاریخ انتشار:۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ۱۶:۴۲-16 May 2014

رسانه های آمریکایی امروز با استناد به اقرارنامه های مالیاتی، میزان ثروت باراک اوباما رییس جمهور آمریکا و همسرش را اعلام کردند.

به گزارش جام جم آنلاین به نقل از خبرگزاری آمریکایی یونایتد پرس اینترنشنال، اسناد اقرارنامه های مالیاتی نشان میدهند که باراک اوباما و همسرش میشل اوباما ثروتی معادل 7 میلیون و 150 هزار دلار دارند.

کاخ سفید نسخه ای از سندی مالی را مربوط به سال 2013 منتشر کرد که دامنه حداقل و حداکثر ثروت رییس جمهور آمریکا را بین یک میلیون و 950 هزار دلار و 7 میلیون و 150 هزار دلار نشان می دهد.

زوج کاخ سفید نشین آمریکا، حساب های بانکی خود را در بانک «جی پی مورگان چایس» افتتاح کرده اند و همچنین حساب های ذخیره دانشگاهی برای فرزندان خود باز کرده اند.

بر اساس این گزارش، درآمد اوباما از کتاب خود معروف به «رویاهای پدرم» بین 50 تا 100 هزار دلار درآمد کسب کرده و از فروش کتاب «جسارت امید» نیز 15 تا 50 هزار دلار درآمد داشته است.

بر اساس اسناد موجود، اوباما در شرکت «داو جونز اسمیت» شریک است.

*********

 عجب دنیایی است !!! کفار چقدر حساب و کتاب و صداقت دارند! بخدا من از خواندن این خبر تابناک خجالت کشیدم! با خواندن این خبر خاطرات دولت پاک (دولتهای دهم و یازدهم) به ذهنم آمد! که هر روز در خبرها داشتیم که در بیمه این هزار میلیارد، و در سازمان بازنشستگی آن هزار میلیارد، و در تأمین اجتماعی آن هزاران میلیارد، و در بانک فلان و فلان آن هزاران میلیارد، براحتی هپلی شد! و جالبتر که آب از آب هم تکان نخورد.!!! ما باید بوسیله تابناک خودمان از دارائی و ثروت اندوزی اوباما رئیس جمهور کشوری دیگر (آمریکای بقول ما جهانخوار بی دین!)مطلع بشویم و عرق شرم هم بریزیم ولی حق نداریم که برای یکبار در طول 11 دولت منتخب پرافتخار و خدمتگزار کشورمان از سرمایه یکنفر هم بدانیم.!!! جالب است که اختلاس کنندگان در کشور ما با ر، ز، د، ذ، ک، م، ن، و، ه، .... نامبرده می شوند و برای اینکه در آینده بتوانند راحت تر هپلی کنند نامشان افشا نمی شود، تا شاید رقیبی نداشته باشند!!! ولی باراک حسین اوبامای آمریکایی از آنطرف دنیا که به ما ربطی هم ندارد،  اسم  جد و آباد خودش و زنش و حساب پس انداز دانشگاهی بچه هاش باید علنی باشد! و من و برادر دلگانی و کوپچی و اسفندکی و زرآبادی و فهرجی و مشکین شهری و اردبیلی و شاهین شهری،باید بدانیم که اوضاع اوباما چه شده است!

ما جمعیت کشور عزیز ایران حق نداریم که بدانیم 11 دولت کشور من، دولتمردانش روزی که سرکار آمدند چه داشتند و روزی که رفتند چقدر بردند یا چقدر  گذاشتند!!! آن شد کافر بی دین جهنمی! و من شدم مسلمان متدین بهشتی! شما چه نظری دارید؟ کدام درست است؟

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

حاشیه!

 
۱۳٩۳/٢/٢۱

«424»

امروز 93/2/21 در صفحه 4 روزنامه خراسان به عنوانی معنی دار به نام «حاشیه» برخوردم که در ذیل آن تیتر زده بود : معرفی چهارمین فرماندار زن در دولت روحانی! در شرح ماجرا از قول ایرنا اینطور می‌نویسد: «یک منبع آگاه در وزارت کشوراعلام کرد که خانم عزت کمال زاده عباسی از سوی وزیر کشور بعنوان فرماندار قشم منصوب شده است. براساس این گزارش حکم وی نهم اردیبهشت93 ازسوی رحمانی فضلی وزیر کشور بعنوان فرماندار قشم صادرشده است. اما این حکم تا کنون رسانه‌ای نشده بود!!! بحث من در مورد انتخاب فرماندار زن فی نفسه فرماندار زن نیست! بلکه در مورد اینگونه انتخاب کردن‌ها برای مناطق حساس و به قولی استراتژیک کشور است. این4 انتصاب فرماندار زن (2 نفر در استان سیستان وبلوچستان، یکنفر در استان گلستان، و اکنون یکنفر در استان هرمزگان و شهرستان قشم) گرچه قانوناً این حق و تشخیص دولت آنست و مسئولیت کار بدولت برمی‌گردد، ولی جداً جای تأمل دارد که چرا هر4 انتصاب برای این مسئولیت حساس در اداره کشور در4 نقطه از حساس‌ترین مناطق و مخصوصاً اهلسنت‌نشین باشد! چرا این موهبت بزرگ نصیب استانهای دیگر نمی‌شود! که البته گر چشم بصیرتی باشد و عقلای این مناطق مورد لطف! بخود آیند، مسلماً مانند من به نیت شومی که پس پرده این مرحمت دولت فعلی وجود دارد خواهند رسید! درست است که مردم اهلسنت ایران سالها را در بی‌مهری و به نوعی ظلم خود ساخته گرفتار بوده و گذرانده‌اند ولی هرگز نمیتوانند چشم را به این مهر معنادار که با گذشت هر روزش گوشه‌ای حیرت‌آور از آن از زیر پرده نیرنگ هویدا می‌شود بنندند! مردم خوب می‌بینند که معامله دولت یازدهم با دو دولت گذشته برای درهم شکستن نیروهای بومی مناطق اهلسنت نشین چگونه عملی می‌شود. زمانی این اتحاد نامیمون را متوجه شدم و برایم اظهرمن الشمس شد! که استاندار دولت تدبیر و امید استان ما برای شروع کارش و کسب مهارات به سراغ استانداران بی‌کارنامه گذشته رفت!. به سراغ استاندارانی رفت که آمدنشان به استان حساس سیستان و بلوچستان همیشه با چشم نشان دادن بوده است و رفتنشان بدون تودیع مردمی! یعنی بدون خداحافظی فرار را برقرار ترجیح داده‌اند. جز یک نفر از این جمع (جناب آقای حسینی دردولت جناب آقای محمدخاتمی، که گویا اصفهانی بودند) حسب وظیفه همان موقع که در چابهار این نشست نامبارک برگزار شد، مقاله‌ای را خطاب به جناب آقای استاندارمحترم نوشتم و در وبلاگم و فیسبوک قرار دادم. چون ایشان حاکم استان هستند و ما به باورغالب ایشان رعیت! قابل پاسخم ندانسته و نوشته‌ام بی‌جواب ماند! در طول محبت افشانی دولت تدبیر و امید در بکارگیری نیروهای اهلسنت 4 مقاله اعتراضی نوشتم که به این انتصاب‌های احساسی نپخته و معنادار که بقول قدیمی‌ها، ابرو را درست نکرده چشم را کور خواهند کرد بنوعی روشن و صریح اعتراض کردم!. دریغ از یک جواب و یک اعتراض!. فقط دو مورد فحش و توهین و ناسزا را از بهره‌مند شده‌های ناصواب آنهم در ذیل نوشته‌های وبلاگم دریافت کردم. من نوشته بودم که مخالف نان رساندن به گرسنگان شخصیت نیستم! نان واعتبار کاذب بدهید ولی سرنوشت این مناطق حساس وطن را به نااهلان نسپارید که عواقبش بس زیانبار است. درمناطق محروم کشور که عمدتاً مناطق اهلسنت نشین تابلوی آنند، نیروهای شایسته، فهیم وعالم به مدیریت و علاقمند به وطن فراوان‌اند. چرا جز یکی دونفرآنهم برای رد گم کردن کسانی دیگر را بیاری نگرفتند و نخواهند گرفت. چون قرار نیست کاری بشود. متأسفم که باید بگویم مسئول ستاد انتخاباتی جناب آقای دکتر روحانی بودن برای این جماعت بالاترین و ارزشمندترین امتیاز و صلاحیت است. اگرهم قدری چاپلوسی چاشنی‌اش باشد که نور علی نور خواهد بود. نمونه بارز و شاخصش را در منطقه آزاد قشم شاهد بودیم. شخصی را برای منصب مدیرعاملی قشم حکم دادند که بارزترین صلاحیتش رئیس ستاد انتخاباتی جناب آقای دکتر روحانی بود که در سفر به قشم وقتی او را دیدم از خودم بدم آمد، متأسف شدم و همان روز به دوستانم در ستاد مناطق آزاد ریاست جمهوری تلفنی اوضاعش را منتقل کردم و خدا را شکرم که زود این جابجایی و برداشتن مدیرعامل بی صلاحیت عملی شد! انسان‌ها چقدر کوچک‌اند و جاه طلب. خلاصه کنم، تجربه من میگوید که تا تزویر و نفاق و دروغ هست اوضاع همین است!. آیا بنظر شما همراه خوبم! با این نیروهایی که براساس سفارش فلان منصب، و یا براساس میزان وامداری دولت به آنان، مناصب را بنوعی تصرف عدوانی دارند اوضاع این مناطق تشنه کار و تلاش و سازندگی و آرامش، به سامان میرسد؟! خداکند برسد! ولی معمار بزرگ انقلاب اسلامی، امام بزرگوار و راحل رحمت الله تعالی علیه در وصیت‌نامه‌شان به روشنی خط آینده کشور را مشخص فرمودند. توصیه میکنم مسئولین برای ادای دین، یکباراین وصیت نامه را با دقت بخوانند.... تا فاصله کردارشان با آن توصیه‌های ارزشمند را دریابند و خود تصمیم بگیرند ... اللهم فاشهد، اللهم فاشهد، اللهم فاشهد....

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

اصلاحات و اصلاح طلبی امروز

 
۱۳٩۳/۱/۱٤

«423»

چندی قبل در فیسبوک و این وبلاگ خاطراتم، به بهانه پاسخ مختصر به فراخوانی که بظاهر از طرف اصلاح طلبان زاهدانی برای راه اندازی کنفرانسی جهت بیان و تبیین جایگاه اصلاحات یا به همین مضمون در فیسبوک داده شده بود، مطلبی را نوشتم و در این نوشته خواستم که کسی از این بزرگواران مانده در کوران سیاست به من بگوید که اصلاحات چیست، اصلاح طلب کیست، و بنیانگذار این اصلاحات که در واقع مقابل اصول‌گرایی در سیاست کنونی کشورمان جولان میدهد و هر از گاهی حاکم و گاه محکوم است، کیست؟ یا اصلاً چرا و به چه دلیل و چه زمانی اصلاحات در دوران جمهوری اسلامی بوجود آمد! نه اینکه کسی پاسخ نداد، جالب است که کنفرانس ناپخته تبلیغ شده هم عملاً بدون اعلام انصراف یا موکول شدن به زمان دیگری، به فراموشی سپرده شد! در نوشته‌هایم آمادگی خودم را جهت مناظره با برگزارکنندگان این کنفرانس اعلام کردم. در نوشته‌هایم برای اینکه نشان بدهم بعضی از مدعیان اصلاحات متأسفانه اصلاً اصلاحات را نمی شناسند! با ذکر چند نمونه از برداشت آقایان که از اصلاحات دارند، بحث را تقدیم کردم. اگر کسی میخواهد در جریان قرار گیرد نوشته‌هایم در فیسبوک ووبلاگ موجود است. پس از آن دوستی با من تماس تلفنی داشت. گویا نوشته‌هایم را در وبلاگ خوانده بود، سخت برآشفته وعصبی بنظر می‌آمد. بدون بحث اصلی و ارائه دلیل فقط با جوسازی و پرخاش که معمولاً شگرد کسانی است که برای فکر کردن همیشه تقلب می‌کنند و از خود مایه‌ای ندارند، خواست که نظر غلطش را به کرسی بنشاند. باور کنید حوصله کردم تا حرف دلش را راحت بزند وعقده بی منطق و بی جهتش تخلیه شود. پس از پایان افاضات ایشان عرض کردم دوست خوبم چند سال است که اصلاح طلب شدی؟ پاسخ داد از زمان آقای خاتمی که رئیس جمهور بود! گفتم بسیار عالی است، به شما می‌شود گفت یار با وفا! همین و بس! دیگر از اصلاحات چه میدانی؟ اهداف اصلاحات و توان اصلاح طلبی را در چه می‌بینید؟ باور کنید بخدا سوگند که نفسش بند آمد! این چه شگرد ابلهانه‌ای است که آدمها را چهار آتشه به میدان می‌فرستند و کورکورانه اطاعت از افراد را به خوردشان می‌دهند که تا حد تقدس باید نوکر این و آن باشند! روزی که یاران با وفای امام راحل رضوان‌الله تعالی علیه اجازه بروز تفکر دیگری را بجز یک تفکر، خدمت آن بزرگوار بردند و اجازه یافتند، نظرشان تقدیس افراد بود یا خدمت به وطن و نظام اسلامی؟!!! واقعاً متأسفم که با توجه به آنهمه لطمات که از تقدیس نسنجیده و بی‌دلیل افراد در طول تاریخ خورده‌ایم بازهم دنبال همان روش‌های پوسیده باشیم. به ایشان عرض کردم نه! من و شما و ما همه ملت ایران باید برای اعتلا و رشد و شکوفایی وطن، زایده‌های ناپاک را از اصلاحات حذف و اصلاح کنیم تا درخت انقلاب اسلامی شاداب‌تر و سرزنده‌تر و پاکتر برای آیندگان بماند ...

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

سال نو مبارک

 
۱۳٩٢/۱٢/٢٧

فرا رسیدن سال نو و بهار پرطراوت که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد، را به تمامی شما همراهان گرامی تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما مسئلت مینمایم.

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

اصلاحات و اصلاح طلبی

 
۱۳٩٢/۱٢/۱٩

«422»

قبل از نوشتن ادامه  بحث اصلاحات و اصلاح طلبی، لازم است از توجه برادر خوبم جناب آقای عبدالشکور اسماعیل‌زهی  که در فیسبوک ودر ذیل نوشته‌ام پیام محبت‌آمیزی گذاشته بودند، تشکر ویژه داشته باشم و سلامی  خدمتشان عرض کنم. من با 63 سال عمر که 36 سالش را بوطنم خدمت نموده‌ام و اکنون با مرور گذشته چه از بعد اجتماعی و چه از منظر سیاسی بنا دارم آنچه را که به تجربه نصیبم گردیده است را در اختیار عموم، مخصوصاً جوانان وطنم بویژه مردم خوب استانم سیستان و بلوچستان قرار دهم. نمیخواهم و نیک نمیدانم که دراین اواخر ایام بازهم بسراغ سانسور و خود سانسوری بروم و نظرات تجربی‌ام را ابتر و با اکراه در اختیار عموم قرار دهم. این عیب بزرگی است، و من چه کنم که سیستم اجتماعی و سیاسی کنونی ما نشست عمومی و گفتگوی رو در رو چه انتقادی و چه توجیهی را بر نمی‌تابد! زیادند انسان‌هایی که سرما و گرمای زمان را دیده و چشیده و مملو از تجارب‌اند (چه مفید و یا چه غیر مفید که هر دو ضروری هستند و باید به اطلاع عموم برسند! تا اهل خرد خود برگزینند) و این تجارب باید در اختیار عموم باشند. شوربختانه چنان اوضاعی را به تصنع ساخته‌ایم که گروه بی‌تفاوت‌ها و به من چه گوها غالب بر علاقمندان به دیالوگ و انتقال تجربه‌اند. البته حق هم دارند که مبادا زغیب آسیب شان رسد،  که در آنصورت فریادرسی نخواهد بود! و این عیب بسیار بزرگی برای جامعه قرن 21 بحساب خواهد آمد. چه خوب میشد اگر در ماه یک نشست عمومی برای بیان و یا تشریح رفته‌های زمان توسط پیران تجربه اندوخته فراهم می‌شد. من  تجربه این روش را در سال‌های دوراندوخته ام، و نفعش را نیز به زیبایی برده‌ام. فکر و ایجاد سیستم تشکیلاتی توسعه مکانیزاسیون کشاورزی کشور از این کوچک و دوستان بزرگوارم چون مهندس محمد علی عسگری، مهندس عباس کشاورز و دکتر بهروزی لار و دکتر الماسی و تعدادی دیگر از عزیزان و البته با مسئولیت اینجانب بود. بیان و انتقال تجربیات بیش از 200 انسان دنیا دیده و فرهیخته  و تدوین نظرات  آنها مورد استفاده ملی قرار گرفت، و از اثراتش همین بس که خیرش در بخش کشاورزی کشور اظهر من الشمس شد. پس در سیاست و ملک داری و مدیریت اجتماع نیز چنین روشی مفید و موجبات تولد فکر اصلاح گری واصلاح طلبی در بین جوانان وطن برای ساختن کشور و تقویت نظام اسلامی ضروری است. اول باید اصلاحات را خود فهمید و به جوانب آن واقف بود و زوایایش را یافت، بعد سراغ اصلاح‌گر رفت و آنرا تربیت کرد وبه میدان فرستاد تا با عملکرد درست اصلاح‌گر، نهال اصلاحات غرس گردد و مصلح و جامعه مکمل هم گردند و سیستم اصلاح همه پسند شود. در تعریف اصلاح طلبی باید به این توجه شود که اصلاح‌طلبی  به جریان فعالی گفته می‌شود که ایجاد تغییر درجامعه را از طریق انجام اصلاحات در قوانین و سیاست‌ها، و نه از طریق انقلاب و بلبشو  واغتشاش برای تعویض حاکمت، تبلیغ می‌کند و اصلاح طلب کسی است که خواستار تغییر در بخش‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه باشد. بدون آن ‌که در اساس جامعه دگرگونی ایجاد شود.

ادامه دارد....

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 17

 
۱۳٩٢/۱٢/۱۱

«421»


چند روزی است که ننوشتم، این نیست که فراموشم و قدر نشناس شده‌ام. باور کن که نه! هر روز در کوچه‌های بی‌رهگذر خیالم با تو پرسه می‌‌زنم و یادت همراه من است. باور کن صدایت را همانطور با صلابت می‌شنوم. با محبت و گاهاً با نهیب و جالب است که گاهی با خودم صدای حمیدت را می شنوم ، ودر پاسخ جان را بلند همانطور که خود میدانی، میگویم و ناخودآگاه اطرافم را می‌نگرم و بهت‌زده آرام می‌شوم که نیستی. خوب، من کار خودم را برای دلم انجام می‌دهم و گر چه نبودنت را باتمام وجود حس می‌کنم ولی باز هم باورش برایم پر رنگ نیست! همه جا تو با من هستی و من با نگاهم گاهی تو را می‌بینم.

چندی پیش و در غروب یکی از روزهای دلتنگی‌ام دوست و یار دیرین تو، جناب حاج امینی فرد که مدتهاست  که بدلیل کسالت و انواع ضعف در من، ندیدمش و همیشه هم بیادش هستم به موبایلم زنگ زد. شماره را نخوانده الو گفتم. سخن و صدا زیبایند و ذهن خسته من گرفتار فراق تو، به سختی و با گذشت احوالپرسی متوجه شدم که چه کسی با من صحبت میکند! چه کسی و چه صحبتی! استاد من و یار دیرین تو، بزرگوارترین  و شایسته‌ترین، گفتگویمان گرم شد و سخن به خاطرات رسید. خاطراتی از مرحوم پدر و بیشتر از تو، مگر می‌توانم بدون خاطره تو باشم؟! خاطراتت که به میان می‌آید لرز برم می‌دارد. گلویم درد شدید می‌گیرد و حیران ز فراق توآم، گر شمس (پدر) نبود تو قمر زندگیمان شدی و همان درخشش شمس را بلکه بیشتر هم داشتی و اکنون بی تو اغراق نمی‌کنم، اقلاً من در تاریکی مطلقم. ره کجاست خدا داند، گام که بر می‌دارم گاه در چنان چاله‌ای می‌افتم که گویی یا پایم شکسته و یا سرم خونی و صورتم پر ز خراش می‌شود. آخر چه بگویم، خداوند میداند تو هم بدان و دیگران هم بفهمند که من بی تو به خدا نیاسودم! هم اکنون سیلاب اشکم کیبورد کامپیوترم را خیس نموده است، اگر بلایی سرش نیاورد شانس آورده‌ام! چرا قبلاً کسی نمی گفت که فراق برادر این طور سخت و کشنده است. آیا کسی نمی‌دانست یا برادرها با هم فرق دارند؟! ولی به این باور رسیده‌ام که چیز دیگری بودی! و این فراق همراه من است تا رسیدن به وصال تو. باشد، دلتنگت می‌مانم. و یادآوری می‌کنم که

 آن چیزی که تنگ شده دل است برای تو

و جهان است برای من

کاش می‌شد که تنهایم نگذاری که نشد و نشد. خدایت مغفرت کناد.....

«یا حق»

RTL

حمیدالدین ملازهی
 

 

ویژه خواری

 
۱۳٩٢/۱٢/٤

«420»

چندی قبل رئیس جمهور محترم در نامه‌ای دستور مانند به معاون اول خودشان فرمودند که با ویژه‌خواری (که در دولت‌های قبلی همان رانت‌خواری و در فرهنگ عامه همان پارتی‌بازی است) بشدت برخورد شود! خدا وکیل من که چند روز معنی این واژه‌ها و علت صدور این امریه را نفهمیدم و کلی هم گیج و مبهوت بودم. باز، شوربختانه خجالت هم می‌کشیدم، که این ویژه‌خواری که رئیس جمهور هنوز محبوب ما!،میفرمایند چیست! را از کسی بپرسم. خیلی در فکر بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم که این واژه یعنی چه! معاون اول چه خواهد کرد! و من کی می‌فهمم که ویژه‌خواری چیست و ویژه‌خوار کیست!. دل به دریا زدم و از یکی از دوستان قدیم با احتیاط ماجرا را پرسیدم و از ایشان خواستم که به لغت‌نامه دهخدا سری بزند و این گمشده را برایم بیابد! پس از چند روز، دوستم زنگ زد و گفت حاجی جان در لغت‌نامه دهخدا چنین لغت یا واژه‌ای نبود! ولی از دوستی پرس و جو کردم و دریافتم که ویژه‌خوار همان رانت‌خوار است !!! خیالم از اینکه ویژه‌خوار را شناختم راحت شد، ولی از اینکه همه دنبال این موجود عجیب و غریب و بقول عامیانه غول هچل هفت هستند بهت زده شدم!. واقعاً آقای معاون اول دنبال چه کسی باید برود؟! یعنی جناب رئیس محترم جمهور، ویژه‌خوار ها را نمی‌شناسد؟ اگر نمیداند متأسفم. این مسئله که اینقدر سخت و ویژه هم نیست. آقایان ویژه‌خوار ، ویژه را خودشان پیدا نمی‌کنند که بخورند، یعنی دسترسی به آن ندارند! بلکه با امضاء بعضی از دولتی‌های ویژه است که افراد ویژه‌خوار می‌شوند! جالبتر اینکه از قضا دوستی به دیدنم آمد، دید که در خانه‌ای مسکن گرفتم (یعنی آپارتمان نیست و خانه خشتی یا آجری قدیمی حیاط دار است). میگفت فلانی جایت خوب است؟ چند خریدی؟ گفتم رهن کردم. برآشفت، گویا من به ایشان دروغ گفتم! بدون تعارف گفت: حاجی با ما هم!؟ این بار من بر آشفتم ! وگفتم چی شده و چرا اینطور برخورد میکنی،! الساعه قولنامه را می‌آورم که قولنامه را تقدیمش کردم. با تعجب و پوزش از من گفت یعنی تو در مرکز استان خودت، محل مسکونی نداری؟ گفتم نه، چطور مگر؟ آهی از درون کشید و گفت باباجان تو کجایی! دیگران که بعد از تو و با هزاران ترفند وارد تشکیلات شدند کلی سرمایه بهم زدند. در همین شهر زمین گرفتند. از خانه‌های وزارت مسکن گرفتند، آپارتمان گرفتند! از پمپ بنزین و جایگاه گاز سی ان جی گرفته تا نمایندگی فلان سرویس و فلان شرکت، فلان تولید، را بدست آورده اند! چه زیبا که بار زندگی خودشان و بچه‌ها و نوه‌هایشان را بسته‌اند و با خیال راحت به ریش همه هم می‌خندند! آقای فلان را می‌شناسی؟ چند هکتار زمین کشاورزی در بهترین جا گرفته است. چطوری گرفته ؟! خوب مسلم با امضاأمدیر ارشد وویژه باین موهبت رسیده!  به اینهاباید گفت احسنت بر شما آینده‌نگرهای پیروز!. باز هم تلنگری بهت می‌زنم تا دلت بسوزد، فلان آقای محترمی که همیشه مخالف کل سیستم هم  وهنوز فکر کنم که  هست  اخیراً در بهترین جا، با سلام وصلوات همین مدیران ویژه جای گرفت و چند ماه دیگر برو و شرکت‌های صوری به نام فامیل و دوست و آشنایش را بشمار. گفتم این یکی را خوب می‌شناسم، در این کارها هنرمند است و در این اوضاع موفق هم خواهد شد. دوستم از حال و روز من ناراحت شده، چای نخورده بلند شد و گفت : برو ماشینت را روشن کن و من را به خانه برسان که سردردم دادی! گفتم بخدا ماشین ندارم که با نگاه عاقل اندر سفیه‌اش حرف نهایی را بمن گفت! و در حیاط را بهم کوبید و بدون خداحافظی رفت! حال من ماندم و کلی فکر و حاشیه از این ماجرا،!که رئیس دولتی که بخدا، رأی من با طیب خاطر برایش بود ودرانتخاباتش آنهمه سختی کشیدم تا بتوانم مردم را برای رأی دادن بایشان بصندوق ها بکشانم !چرا نمیداند که ویژه‌خواران بدست مدیران ویژه خودش متولد می‌شوند. بدون تعارف بجای خواستن از معاون اول، از قوه محترم قضائیه درخواست  می‌ کردکه بفوریت اموال و امکانات و دارائی‌های آنانی که از اول انقلاب در این دولت‌ها بوده‌اند را بررسی نمایند.زیبا می شد که اگر اول از آقای جهانگیری و نوبخت و مجید انصاری و نعمت‌زاده و زنگنه شروع می‌کرد! تا بمن و دیگران می‌‌رسید.! تا سیه رو شود آنکس که در او غش باشد !

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

بی تو نیاسودم 16

 
۱۳٩٢/۱۱/٢٥

«419»

به یاد تو، که هرگز بی تو نیاسودم، دل گرفت و گلو بغض کرد و چشم بی‌اراده اشک ریخت. بالاخره ندانستم که اشک چون آید! با یادت و وجود دلتنگی، گاه احساس میکنم در اوج بیحسی تنم، گونه‌هایم با قطرات آبی سرد نوازشی دلچسب می‌گیرند، که از این نوازش آرام میگیرم. میخواهم بگویم، جان برادر! یادت هم خودش عالمی دارد و من سرگشته این عالمم. وقتی سراغ نت و کامپیوتر و وبلاگ خاطراتم و فیسبوک می آیم، یاد تو آغاز نوشتن من است. اکنون نیز بی‌اراده و بی‌مقدمه دستم روی دکمه‌های کیبورد می‌چرخد. باور کن که آداب و ترتیبی برای نوشتن ندارم. همراه با نوشتن و گرفتار در بغض و دلتنگی زفراقت، قطعه ای را نیز زمزمه می‌کنم تا شاید قدری آتش دلتنگی‌ام فروکش کند.

"با خودم امشب ای ناز، چه دلتنگ نگاهت شده‌ام

                      باز ای مونس جان چشم براهت شده‌ام

برق چشمان تو امشب به سکوتم خندید

                      چونکه دیوانه‌ی آن چهره‌ی ماهت شده ام

حمید داغون ز فراقت شد. جان به فدایت، جان برادر !!!

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 

هر دم از این باغ بری میرسد

 
۱۳٩٢/۱۱/۱۸

«418»

سلام بر همراهان خوبم، صبح زیبای زمستانی تان  بخیر.  باور کنید گاهی چنان در لاک خودم گرفتار می‌شوم که حوصله خواندن مطلبی و یا نوشتن چند کلمه خاطره و رخداد را هم ندارم . دیشب حالم از این اوضاع صدا و سیما و گفتگوی جناب  آقای رئیس جمهور بسیار بد شد! نمیدانم ما کی قرار است که  تابع نظم و قانون و بزرگتری و ریش سفیدی و از این دست تفاوت‌ها شویم. نمیدانم واقعاً روزی میرسد که هر کس روی صندلی خودش بنشیند! و با مداد خودش بنویسد؟! آخر در کجای دنیا رئیس رسانه حکومتی به خود اجازه میدهد که برای رئیس جمهور کشورش تعیین تکلیف کند! که مجریش چه کسی باشد و با چه کسی مصاحبه کند!! بیش از یکساعت از وقت مردم مشتاق و منتظر شنیدن سخنان منتخب شان بعنوان رئیس جمهور را معطل کنند آنهم در این زمان حساس که درون و بیرون، دشمنان و بدخواهان کوردل برای آزارمان هم قسم شده‌اند و از کاه، کوه می‌سازند و بعد هم مردم رئیس جمهور را با آن قیافه درهم و گرفته و نگران ببینند! به خدا من خجالت کشیدم. مسئول این نابسامانی و این بحران‌زایی واقعاً کیست؟ یعنی رئیس رسانه حکومتی اینقدر قوی و مستقل‌الرأی است که میتواند رئیس جمهور کشور را هم بپیچاند؟! پس گفته‌های قبلی من که هیچگاه به این رسانه خود تافته نگفته‌ام رسانه ملی، به جا بوده‌اند! این رسانه میلی است نه ملی! خداوند عاقبت ما را با اینهمه صاحبان قدرت و زور به خیر کند! چون می‌دانم و تجربه هم ثابت کرده است که مرجعی و یا تشکیلات قانونی و یا  کسی که وظیفه‌اش را اجرای قانون در چنین مواقعی بداند وجود خارجی ندارد. پس من هم از کسی توقع پیگیری به این بی احترامی به رئیس محترم جمهوری را از سوی رئیس رسانه حکومتی ندارم. خداوندا تو ببین و به ما رحم کن! فقط پناه بر خدا! (نوشته دیروز صبح 92/11/17)

«یا حق»

حمیدالدین ملازهی
 

 
picture
picture
picture
picture
.: آمار بازدیدکنندگان :.